خبرگزاری دید: قیام سوم حوت کابل در سال ۱۳۵۷ خورشیدی، بهمثابه نخستین انفجار اجتماعی گسترده علیه سیاستهای تحمیلی حکومت کمونیستی وقت و مداخلات خارجی، به یکی از مهمترین رویدادهای تاریخ معاصر افغانستان تبدیل شد. این رویداد که در بستر نارضایتی عمیق مردم از اصلاحات شتابزده، بیاعتنایی به ساختارهای سنتی و فشارهای ایدئولوژیک شکل گرفت، نشان داد که جامعه افغانستان ظرفیت مقاومت مؤمنانه مدنی و اجتماعی در برابر سلطهجویی را دارد.

در کابل، شهری با پیشینه فرهنگی و مذهبی ریشهدار، سیاستهای سوسیالیستی دولت کمونیستی و دستنشانده وقت با بافت اجتماعی و باورهای دینی مردم در تضاد آشکار قرار گرفت. اصلاحات اجباری، بازداشتهای گسترده و تلاش برای تغییر ساختارهای آموزشی و دینی بدون مشارکت مردم، زمینهای فراهم کرد که نارضایتی به سرعت به اعتراض و سپس به قیامی فراگیر تبدیل شود. این قیام، پیش از آن که یک واکنش نظامی باشد، بیانگر اعتراض اخلاقی و فرهنگی مردم به حذف هویت دینی و نادیده گرفتن اراده جمعیشان بود.
از منظر تاریخی، قیام سوم حوت کابل را میتوان آغاز مرحلهای دانست که در آن مردم افغانستان، فارغ از گرایشهای قومی، مذهبی و محلی، به این نتیجه رسیدند که باید در برابر سیاستهای تحمیلی مغایر با اصول و ارزشهای بنیادین دینی و مذهبی خود بایستند. این رویداد، بهویژه در مناطق غربی کشور، روحیه تازهای از همبستگی اجتماعی ایجاد کرد و به شکلگیری شبکههای مردمی مقاومت در سراسر کشور کمک رساند. بسیاری از پژوهشگران معتقدند که اگرچه قیام کابل سرکوب شد، اما پیامدهای فکری و اجتماعی آن در سالهای بعد بهصورت گسترده در سراسر کشور بازتاب یافت.
قیام سوم حوت همچنین نشان داد که جامعه افغانستان تنها در برابر فشار خارجی واکنش نشان نمیدهد، بلکه در برابر بیعدالتی داخلی نیز حساس است. این نکته، در تحلیلهای تاریخی اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا مقاومت مردم افغانستان را نه صرفاً واکنشی به مداخله بیرونی، بلکه دفاعی از هویت دینی ـ تاریخی، استقلال فرهنگی و به همان میزان، مبارزه برای برخورداری از حق تعیین سرنوشت معرفی میکند.
در نهایت، سوم حوت کابل را باید روزی دانست که در آن مردم کابل و افغانستان با صدایی واحد اعلام کردند که هیچ قدرت داخلی یا خارجی تا دندان مسلح، نمیتواند اراده و ایمان این مردم را از آنان بگیرد و بهجای باورهای بنیادین و ریشهدار دینی و سنتهای عمیق و عظیم تاریخی شان، ساختارهای ضد دینی مغایر با مقدسات اعتقادی و باورهای مکتبی شان، چیزی را بر آنان تحمیل کند.
این تجربه تاریخی نشان میدهد که مردم افغانستان در برابر هر نوع نظام و ساختار سیاسی تحمیلی، صرف نظر از نام و ادعای آن، واکنشی یکسان دارند. جامعهای با چنین حافظه جمعی، تنها زمانی یک حکومت را میپذیرد که برخاسته از متن زندگی آنان، هماهنگ با فرهنگ دینی معتدل شان و متکی بر مشارکت واقعی مردم باشد. حتی حکومتهایی که خود را «اسلامی» معرفی کردهاند، اگر بر پایه قرائتهای افراطی و تندروانه دور از سنت دینی مدارامحور این سرزمین بنا شده باشند، نمیتوانند مشروعیت اجتماعی پیدا کنند. مردم افغانستان هیچگاه پذیرای بیعدالتی، حذف از فرآیند تصمیمگیری و تحمیل قرائتهای تندروانه بر حیات جمعیشان نبودهاند و این اصل، در سراسر تاریخ معاصر کشور بهعنوان بخشی از تجربه زیسته و کارنامه تاریخی آنان تکرار شده است.