خبرگزاری دید: ظهور چنین چهرهای در رأس یک قدرت بزرگ نشان داد که چگونه ترکیب بیکفایتی، خودشیفتگی، فقدان اخلاق و ناآگاهی راهبردی میتواند جهان را به سمت فاجعه سوق دهد. سیاست خارجی مبتنی بر معاملهگری خام و تحریک مستمر بحرانها، نهتنها امنیت جهانی را تضعیف کرد، بلکه آمریکا را نیز در معرض همان طوفانی قرار داد که خود ایجاد کرده بود.

جهان معاصر در وضعیتی قرار گرفته است که همزمان نشانههای فروپاشی اخلاقی، تضعیف نظم بینالمللی و عادیسازی خشونت ساختاری در آن قابل مشاهده است. این مقاله با رویکردی تحلیلی و راهبردی، نقش رهبری سیاسی ناسالم، بهویژه در دوره ریاستجمهوری دونالد ترامپ را در تشدید بحرانهای جهانی بررسی میکند و نشان میدهد چگونه ترکیب رهبری بیمسوولیت، خصوصیسازی جنگ و صلح، احیای تروریسم نیابتی و لشکرکشیهای بیحدوحصر، جهان را به مرحلهای پیشاجنگی و خطرناک نزدیک کرده است؛ مرحلهای که میتوان آن را آستانه جنگ جهانی سوم دانست.
۱. جهان در آستانه مرحله پیشاجنگی
جهان معاصر در مرحلهای ایستاده است که میتوان آن را نقطه تلاقی بحرانهای انباشته تاریخی، اخلاقی و راهبردی دانست. نشانههای این وضعیت نه پنهاناند و نه قابل انکار: گسترش بیسابقه سلاحهای کشتار جمعی، تضعیف نهادهای بینالمللی، عادیسازی جنگ و تحریم، و سقوط تدریجی معیارهای اخلاقی در سیاست جهانی. هنوز جنگ جهانی سوم بهصورت رسمی آغاز نشده است، اما واقعیت این است که جهان وارد مرحله پیشاجنگی شده است؛ مرحلهای که در آن یک خطای محاسباتی، یک تصمیم احساسی یا یک رهبری بیمسئولیت میتواند جرقه فروپاشی تمدن بشری را بزند.
۲. ماهیت جنگ آینده: جنگ نابودی متقابل
تمایز بنیادین این جنگ احتمالی با جنگهای جهانی پیشین در ماهیت آن است. اگر جنگ جهانی اول و دوم در نهایت با پیروزی یک بلوک و شکست بلوک دیگر پایان یافتند، جنگ جهانی سوم ـ در صورت وقوع ـ جنگ پیروزی نخواهد بود. این جنگ، جنگ نابودی متقابل است. سلاحهای هستهای، زیستی و فناورانه بهگونهای توسعه یافتهاند که استفاده گسترده از آنها نهتنها دشمن، بلکه کل ساختار زیست انسانی را هدف قرار میدهد. در چنین سناریویی، هیچ کشوری مصون نخواهد بود؛ نه آمریکا، نه روسیه، نه چین، نه جهان اسلام و نه هیچ قدرت منطقهای. تصور «امنماندن قدرتهای بزرگ» توهمی است که ریشه در تجربه جنگ جهانی دوم دارد، تجربهای که دیگر قابل تکرار نیست.
۳. رهبری سیاسی ناسالم بهمثابه شتابدهنده بحران
ترامپ و فروپاشی نظم مبتنی بر قواعد
در این بستر شکننده، مسئله رهبری سیاسی اهمیت تعیینکننده مییابد. تاریخ نشان داده است که انحطاط تمدنها غالباً با انحطاط نخبگان حاکم آغاز میشود. یکی از نقاط عطف شتابگیری فروپاشی نظم جهانی، دورهای بود که ایالات متحده آمریکا تحت رهبری دونالد ترامپ قرار گرفت؛ دورهای که در آن، آخرین بقایای نظم مبتنی بر قواعد ـ هرچند ناعادلانه و گزینشی ـ بهطور علنی تضعیف شد. خروج از توافقهای بینالمللی، بیاعتنایی به حقوق بینالملل، تحقیر نهادهای چندجانبه، تهدید آشکار به زور، و حمایت بیقیدوشرط از اشغال و کشتار، آمریکا را از یک هژمونی پنهان به هژمونی عریانِ تجاوز، تحریم و چپاول سوق داد.
۴. ترامپ بهمثابه «چاهکن» تمدنی
آتشی که نخست دامن آمریکا را میگیرد
ظهور چنین چهرهای در رأس یک قدرت بزرگ نشان داد که چگونه ترکیب بیکفایتی، خودشیفتگی، فقدان اخلاق و ناآگاهی راهبردی میتواند جهان را به سمت فاجعه سوق دهد. سیاست خارجی مبتنی بر معاملهگری خام و تحریک مستمر بحرانها، نهتنها امنیت جهانی را تضعیف کرد، بلکه آمریکا را نیز در معرض همان طوفانی قرار داد که خود ایجاد کرده بود. این واقعیت باید با صراحت علمی بیان شود: اگر جنگ جهانی سوم رخ دهد، تکرار جنگ جهانی دوم نخواهد بود و آمریکا اینبار در حاشیه امن نخواهد ایستاد. قدرتی که آتش بیثباتی را برافروخت، خود نیز در مرکز پیامدهای آن خواهد سوخت.
۵. ریشه عمیقتر بحران: جدایی قدرت از اخلاق
با این حال، تمرکز صرف بر یک فرد یا یک دولت ما را از ریشه عمیقتر بحران غافل میکند. مسئله اصلی، ساختار تمدنیای است که قدرت را از اخلاق جدا کرده و منافع را جایگزین ارزشهای انسانی ساخته است. در دهههای اخیر، جهان شاهد عادیسازی جنایاتی بوده است که در گذشته وجدان بشری را به لرزه درمیآورد. کشتار غیرنظامیان، محاصره اقتصادی ملتها، تخریب آگاهانه زیرساختهای حیاتی و تحمیل رنج جمعی به زنان و کودکان، به ابزارهای مشروع سیاست بدل شدهاند. این روند، نشانه یک فروپاشی اخلاقی فراگیر است.
۶. الگوی تکرارشونده ظلم و بیکیفرمانی
از منظر تاریخی، چنین وضعیتی بیسابقه نیست. امپراتوریها زمانی سقوط کردند که ظلم را نهادینه و هشدارها را نادیده گرفتند. اما آنچه امروز شرایط را خطرناکتر میسازد، پیوند این ظلم با فناوریهای نابودگر است. از برمه تا بوسنی، از فلسطین تا افغانستان، از عراق تا غزه، از کشمیر تا ترکستان شرقی، الگوی واحدی تکرار شده است: بیکیفرمانی قدرت، سکوت جامعه جهانی و قربانی شدن بیگناهان. این سکوت، از دیدگاه اخلاقی و دینی، بیطرفی نیست؛ بلکه مشارکت غیرمستقیم در ظلم است.
۷. خاورمیانه؛ گره مرکزی انفجار جهانی
جهان امروز در آستانه یکی از خطرناکترین پیچهای تاریخی خود ایستاده است؛ وضعیتی که در آن مجموعهای از بحرانهای بهظاهر مجزا، در حال همگرایی در یک نقطه کانونیاند. خاورمیانه، بهدلیل تراکم بیسابقه منافع ژئوپلیتیکی، شکافهای هویتی، منابع انرژی و حضور مستقیم و غیرمستقیم قدرتهای بزرگ، به گره مرکزی این همگرایی تبدیل شده است. آنچه این منطقه را از سایر مناطق بحرانی متمایز میسازد، نه صرفاً شدت منازعات، بلکه پیوند همزمان آنها با رقابتهای کلان میان آمریکا، روسیه و چین است. در چنین شرایطی، هیچ درگیریای در خاورمیانه محدود و محلی باقی نمیماند؛ هر بحران بالقوه، ظرفیت تبدیلشدن به یک زنجیره واکنشی فرامنطقهای را در خود دارد.
از منظر راهبردی، تشدید آرایش نظامی ایالات متحده در منطقه، همزمان با افزایش نقشآفرینی روسیه و چین، خاورمیانه را به آزمایشگاه جنگهای ترکیبی تبدیل کرده است. جنگ امروز در این جغرافیا، دیگر صرفاً به تقابل مستقیم نظامی محدود نیست، بلکه در قالب فشار اقتصادی، جنگ ادراکی، عملیات سایبری، شبکههای نیابتی و بیثباتسازی اجتماعی بروز مییابد. «گسترش افقی جنگ» به این معناست که هزینههای تقابل بهجای تمرکز در یک جبهه مشخص، در زمان و مکان توزیع میشود و مرز میان صلح و جنگ عملاً از میان میرود. در این چارچوب، هر خطای محاسباتی، هر حادثه کنترلنشده یا هر تصمیم شتابزده میتواند نقطه آغاز بحرانی باشد که نهتنها منطقه، بلکه کل نظم جهانی را درگیر کند. خاورمیانه، در این معنا، نه حاشیه نظم جهانی، بلکه قلب تپنده بحران آن است.
۸. خصوصیسازی جنگ، «شورای صلح» ترامپ و بازتولید تروریسم نیابتی
همزمان با این آرایش نظامی، نشانههای یک تحول ساختاری خطرناک دیگر نیز آشکار شده است: حرکت نظام بینالملل بهسوی خصوصیسازی جنگ و صلح. طرحهایی نظیر «شورای صلح» برای غزه، که در دوره رهبری ترامپ و پس از آن مطرح شدند، بیش از آنکه مبتنی بر منطق حقوق بینالملل و اراده ملتها باشند، به الگوهای مدیریت بحران شرکتی شباهت دارند. در این الگو، صلح نه نتیجه عدالت و رفع ریشههای منازعه، بلکه محصول قراردادها، سرمایهگذاریها و موازنه منافع بازیگران اقتصادی–سیاسی است. جنگ از یک فاجعه انسانی به یک «فرصت اقتصادی» و صلح از یک حق جمعی به کالایی قابل معامله تنزل مییابد. پیامد چنین نگاهی، تضعیف مفهوم دولت–ملت و جایگزینی آن با سازوکارهای فراملی فاقد پاسخگویی دموکراتیک است.
در کنار این روند، بازتولید کنترلشده تروریسم نیابتی بهعنوان ابزار بیثباتسازی، ضلع سوم این معادله را تشکیل میدهد. انتقال هزاران زندانی داعش از سوریه به عراق، در شرایطی مبهم و بدون شفافیت حقوقی، صرفاً یک اقدام امنیتی تلقی نمیشود، بلکه نشانهای از جابهجایی حسابشده کانونهای ناامنی است. در این منطق، داعش و گروههای مشابه نه دشمنانی برای نابودی کامل، بلکه ابزارهایی برای مدیریت بحران، توجیه حضور نظامی و اعمال فشار بر بازیگران مستقل منطقهایاند. تجربه دو دهه اخیر نشان داده است که فعالسازی چنین شبکههایی، بهجای ایجاد ثبات، منجر به فرسایش امنیتی بلندمدت، تخریب سرمایه اجتماعی و گسترش ناامنی در مقیاس فرامنطقهای میشود. ترکیب خصوصیسازی جنگ و صلح با بازتولید تروریسم، تصویری نگرانکننده از آیندهای ترسیم میکند که در آن بیثباتی، نه یک استثنا، بلکه قاعده نظم جهانی خواه
۹. آینده محتمل: جنگی بیپایان و صلحی خریدنی
وقتی سه روندِ بهظاهر مستقل اما در عمل بههمپیوسته—لشکرکشیهای نظامی گسترده، خصوصیسازی فرآیند صلح و بازتولید کنترلشده تروریسم نیابتی—در کنار یکدیگر قرار میگیرند، تصویری متفاوت از جنگ در قرن بیستویکم شکل میگیرد؛ تصویری که با الگوهای کلاسیک جنگهای جهانی قرن بیستم تفاوت ماهوی دارد. در این چارچوب جدید، جنگ نه بهعنوان رویدادی استثنایی و محدود در زمان، بلکه بهعنوان وضعیتی پایدار و قابل مدیریت طراحی میشود. هدف اصلی دیگر تصرف سرزمین یا شکست قاطع دشمن نیست، بلکه فرسایش تدریجی ظرفیتهای اقتصادی، اجتماعی و هویتی جوامع هدف است؛ فرسایشی که میتواند سالها یا حتی دههها ادامه یابد، بیآنکه جنگی بهطور رسمی اعلام شود.
تفاوت جنگ جهانی سوم، در صورت وقوع، با جنگهای پیشین دقیقاً در همین نقطه نهفته است. این جنگ، جنگی بدون پیروزی نهایی خواهد بود؛ جنگی شبکهای، چندلایه و فاقد مرزهای جغرافیایی مشخص که میدان اصلی آن، نهتنها زمین و دریا و هوا، بلکه ذهن، اقتصاد، رسانه و انسجام اجتماعی ملتهاست. در چنین نظمی، صلح نیز ماهیت خود را از دست میدهد و از یک وضعیت پایدار مبتنی بر عدالت، به کالایی قابل خرید و فروش تبدیل میشود؛ صلحی مشروط، موقت و وابسته به قراردادهای سیاسی و اقتصادی. نتیجه این فرایند، جهانی است که در آن بیثباتی به قاعده بدل میشود و جوامع، حتی بدون حضور مستقیم در میدان نبرد، در معرض پیامدهای جنگی قرار میگیرند که پایان آن قابل پیشبینی نی
۱۰. نتیجهگیری راهبردی
جهان امروز در لبه جنگ جهانی سوم قرار دارد، اما این جنگ هنوز رسماً آغاز نشده است. واقعیت این است که جنگهای بزرگ در تاریخ معاصر، نه با اعلام رسمی، بلکه با انباشت بحرانها، فرسایش تدریجی نهادهای صلح و تضعیف معیارهای اخلاقی آغاز میشوند. روندهای جاری نشان میدهد که ما در دورهای از پیشاجنگی به سر میبریم؛ دورهای که در آن هر تصمیم سیاسی ناپخته، هر حادثه کنترلنشده و هر خطای محاسباتی میتواند زنجیرهای از واکنشها را فعال کند و بهسرعت نظم جهانی را به سمت فروپاشی سوق دهد.
آنچه از این تحلیل راهبردی بهدست میآید، این است که جنگ آینده، اگر رخ دهد، نه یک رویداد بلکه یک روند است؛ روندی که در آن لشکرکشیهای نظامی، خصوصیسازی صلح و بازتولید تروریسم نیابتی در کنار یکدیگر، جنگی بیپایان و صلحی خریدنی را رقم میزنند. در چنین وضعیتی، تفاوت میان صلح و جنگ کمرنگ میشود و جوامع، حتی بدون مواجهه مستقیم با میدان نبرد، در معرض پیامدهای بلندمدت و مخرب این جنگ قرار میگیرند. این ویژگی، جنگ آینده را از جنگهای پیشین متمایز میکند و نشان میدهد که «پیروزی» در این جنگ معنای سنتی خود را از دست خواهد داد.
در نهایت، این یک هشدار راهبردی است: آینده هنوز قطعی نیست، اما اگر روندهای کنونی بدون درک، تحلیل و مهار ادامه یابد، جهان به سوی جنگی پیش خواهد رفت که نه یک طرف، بلکه همه را به سوی فروپاشی خواهد برد. برای جلوگیری از چنین سناریویی، ضروری است که جامعه جهانی بهجای تکیه بر منطق زور و تسلط، به منطق اخلاق، قانون و همکاری متقابل بازگردد؛ و بهجای خصوصیسازی صلح و جنگ، سازوکارهای شفاف و انسانی برای حل بحرانها ایجاد کند. در این مسیر، آگاهی، وحدت درونی و حکمت راهبردی ملتها، مهمترین ابزار بقا خواهند بقا خواهد بود .
نویسنده: عبدالرووف توانا – خبرگزاری دید