خبرگزاری دید: آزادی و استقلال از بنیادیترین مفاهیمیاند که سرنوشت ملتها را در تاریخ رقم زدهاند؛ مفاهیمی که همواره در مرکز منازعات فکری، سیاسی و تمدنی قرار داشته و هیچ جامعهای بدون نسبتسنجی دقیق با آنها، به فهم درست از وضعیت خود و آیندهاش دست نیافته است. با وجود اشتراک لفظی، آزادی و استقلال در تجربه ملتها معانی یکسانی نداشتهاند و همین تفاوت معنا است که گاه یک ملت را به قله عزت و پیشرفت رسانده و گاه به ورطه وابستگی، استبداد و فروپاشی کشانده است.

آزادی، در معنای اصیل خود، رهایی انسان و جامعه از هرگونه اجبار، تحمیل و سلطهای است که امکان انتخاب آگاهانه، شکوفایی استعدادها و تحقق کرامت انسانی را سلب میکند. آزادی حقیقی آن نیست که انسان صرفاً میان گزینههای ازپیشطراحیشده یکی را برگزیند؛ بلکه آن است که بتواند بر پایه عقل، ایمان، مسوولیتپذیری و آگاهی تاریخی، سرنوشت فردی و جمعی خویش را آگاهانه و مستقل رقم بزند.
استقلال نیز بهمعنای توان و حق یک ملت برای تصمیمگیری آزادانه در حوزههای سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و فکری، بدون وابستگی و سلطه بیگانگان است. استقلال یعنی برخورداری از اراده ملی، هویت روشن و قدرت ایستادن بر پای خود در تعیین مسیر آینده؛ امری که شرط اساسی تحقق آزادی پایدار و عزتمند در سطح فردی و جمعی بهشمار میرود.
این دو مفهوم، رابطهای ارگانیک و جداییناپذیر دارند. آزادی بدون استقلال، به شعاری زیبا اما توخالی بدل میشود که بهراحتی در خدمت قدرتهای مسلط جهانی قرار میگیرد؛ و استقلال بدون آزادی، به استبداد داخلی و سرکوب انسانها میانجامد. تنها در پیوند آزادی و استقلال است که یک ملت میتواند هم از سلطه بیرونی رها شود و هم از درون، انسانهایی آزاد، آگاه و مسئول پرورش دهد.
در تاریخ اندیشه سیاسی، همواره بر این نکته تأکید شده است که آزادی مفهومی مطلق و بیسقف نیست. تجربه تاریخی نشان میدهد که آزادی هر ملت، سقفی دارد و این سقف، رابطهای مستقیم با قامت فکری، سطح آگاهی، همت تاریخی و نظام ارزشی مردمان آن جامعه دارد. این گزاره، نه یک تشبیه ادبی، بلکه قاعدهای راهبردی برای فهم سیاست و سرنوشت ملتهاست. آزادی، آینهای است که کیفیت اندیشه و بلوغ اجتماعی یک ملت را بازتاب میدهد. هرجا تفکر عمیق، مسئولیتپذیری جمعی و افقهای بلند تاریخی وجود داشته باشد، آزادی میتواند بسط یابد و به ابزار تعالی انسان تبدیل شود و هرجا اندیشه سطحی، حافظه تاریخی ضعیف و همت اجتماعی کوتاه باشد، آزادی نیز ناگزیر محدود، شکننده و نمایشی خواهد بود.
در جوامعی که سقف آزادی کوتاه است، انسانهای بزرگ مجال بروز و اثرگذاری نمییابند. اندیشههای بلند یا حذف میشوند یا به حاشیه رانده شده و به سکوت وادار میگردند. در مقابل، میدان برای کوتاهقامتان اندیشه فراهم میشود؛ کسانی که نه دغدغه حقیقت دارند و نه توان مواجهه با مسائل بزرگ. اینان بهراحتی با وضع موجود سازگار میشوند و حتی به نگهبانان همان سقف کوتاه بدل میگردند. برخی از انسانهای بزرگ نیز، زیر فشار ساختارها، برای بقا ناچار به خمکردن قامت خویش میشوند یا راه هجرت و کنارهگیری را برمیگزینند. نتیجه چنین فرایندی، جامعهای است که به خمشدن عادت میکند، آرمانهایش کوچک میشود و آزادی به امری پنهانی، حداقلی و بیجان فروکاسته میگردد؛ جامعهای که ممکن است ظاهراً منظم و باثبات باشد، اما در عمق خود، تهی از معنا و گرفتار نوعی جهنم خاموش است.
غرب مدرن، با وجود ادعای تاریخی خود در دفاع از آزادی، در عمل آزادی را در چارچوب عقلانیت ابزاری و نظم محاسبهگرانه محصور ساخته است. آزادی در این منظومه، آزاد و رها نیست؛ بلکه تعریفشده، مدیریتشده و مشروط است. انسان مدرن حق انتخاب دارد، اما تنها میان گزینههایی که نظام مسلط از پیش تعیین کرده است. دین، معنویت و اخلاق که میتوانستند افق آزادی را گسترش دهند، به حوزه خصوصی تبعید شده و از حضور مؤثر در عرصه عمومی، سیاست و حکمرانی محروم ماندهاند. بدینترتیب، آزادی بهجای آنکه نیرویی رهاییبخش باشد، به ابزاری برای انضباط اجتماعی، کنترل و بازتولید نظم موجود تبدیل شده است.
ماکس وبر این وضعیت را با مفهوم «قفس آهنین» توصیف میکند؛ قفسی که انسان متجدد، با تکیه افراطی بر عقلانیت ابزاری، خود آن را ساخته است. در این قفس، کارآمدی جای معنا را میگیرد، تخصص جای حکمت را، و نظم ماشینی جای اخلاق را. وبر هشدار میدهد که اگر بشر نتواند از این قفس فراتر رود، به مرحلهای خواهد رسید که در آن «متخصصان بیروح و لذتطلبان فاقد قلب» خود را اوج انسانیت میپندارند، حال آنکه در عمیقترین پوچی فرو رفتهاند. در چنین جهانی، آزادی ناگزیر آهسته، کمجان و پنهانی میشود؛ زیرا هر ندایی که بخواهد فراتر از منطق قفس سخن بگوید، تحملناپذیر است.
در برابر این تصویر، نگرش اسلام ناب به آزادی و استقلال، افقی متفاوت و ریشهایتر ارائه میدهد. در منطق اسلام، آزادی و استقلال دو مفهوم قراردادی یا صرفاً سیاسی نیستند، بلکه حقیقتهایی برخاسته از توحیداند. آزادی در اسلام از درون انسان آغاز میشود؛ آنگاه که انسان بندگی آگاهانه خداوند را میپذیرد، همزمان از بندگی هر آنچه غیر خداست، از طاغوت و مستکبر گرفته تا ترس، نفس و سلطه قدرتها، رها میشود. از همین رو، ایمان در اسلام تنها به اعتقاد ذهنی محدود نیست، بلکه با «کفر به طاغوت» و بیزاری عملی از ستمگران و نظامهای ظلممحور گره خورده است. این آزادی، نه به بیقیدی میانجامد و نه به اسارت، بلکه انسان را در چارچوب مسئولیت الهی آزاد میسازد.
اسلام همچنین استقلال امت را یک اصل راهبردی میداند. نفی سلطه بیگانه، عدم وابستگی سیاسی و فکری و ایستادگی در برابر نظامهای استکباری، بخشی جداییناپذیر از نظام سیاسی اسلام است. جامعهای که به خدا تکیه دارد، نه برده قدرتها میشود و نه سرنوشت خود را به اراده دیگران میسپارد. آنچه گاه به نام اسلام، آزادیهای خدادادی انسان را محدود یا معلق میکند، ریشه در اسلام ناب ندارد، بلکه حاصل قرائتهای تحریفشده، استبدادی یا منفعتطلبانه از دین است.
از منظر تاریخی، این حقیقت بارها تکرار شده است که «هر ملتی لایق حکومتی است که بر آن حکمرانی میکند». این گزاره نه توجیه ظلم است و نه سلب مسئولیت از حاکمان، بلکه بیانگر رابطهای دوسویه میان سطح آگاهی اجتماعی و کیفیت حکمرانی است. حکومتها در خلأ شکل نمیگیرند؛ آنها بازتاب ساختارهای فکری، فرهنگی و اخلاقی جامعهاند. ملتی که نسبت به آزادی و استقلال بیتفاوت باشد، در برابر وابستگی حساسیتی نشان ندهد و مسئولیت سرنوشت جمعی خود را نپذیرد، ناخواسته زمینه تداوم سلطه و استبداد را فراهم میکند. در مقابل، ملتی با همت بلند، حافظه تاریخی زنده و مطالبهگری آگاهانه، میتواند سقف آزادی را بالا ببرد و استقلال واقعی را محقق سازد.
در جمعبندی میتوان گفت آزادی بدون استقلال، به فریب میانجامد؛ استقلال بدون آزادی، به استبداد ختم میشود؛ و هر دو، بدون ایمان، هویت و همت جمعی، ناپایدار خواهند بود. سقف آزادی ملتها را نمیتوان صرفاً با قوانین، الگوهای وارداتی یا سازوکارهای ظاهری بالا برد. این سقف تنها زمانی شکافته میشود که آگاهی تاریخی، استقلال فکری، مسئولیتپذیری اجتماعی و ارادهای برخاسته از ایمان و هویت، در کنار یکدیگر قرار گیرند. آنگاه است که ملتها میتوانند از قفسها فراتر روند، سرنوشت خویش را بازتعریف کنند و از سقفهای تحمیلی عبور کرده، به افق رهایی حقیقی دست یابند.
نویسنده: عبدالرؤوف توانا