خبرگزاری دید: شبی در تاریخ هست که هنوز تمام نشده است؛ شبی که ماه، با اندوهی کهن بر گنبدهای کوفه میتابد و نخلها در سکوتی رازآلود به چیزی گوش میدهند که تنها تاریخ میفهمد.

در آن شب، مردی ایستاده است؛ نه همچون پادشاهان بر تخت، بلکه همچون پیامبران در غربت.
آن مرد، علی ابن ابی طالب است.
میگویند وقتی او در کوچههای کوفه قدم میزد، سنگها آهستهتر میغلتیدند؛ زیرا نمیخواستند سکوت اندوهگین عدالت را برهم بزنند.
چراغهای خانهها میلرزیدند، گویی میدانستند در پشت این دیوارها، مردمی زندگی میکنند که عدالت را دوست دارند، اما بهای آن را نه! و علی، در میان همین مردم، تنها بود، تنهاییای نه از جنس بییار بودن، بلکه از جنس بلندای روح. تنهایی کوهی که دشتهای کوتاه، قامتش را نمیفهمند.
شریعتی میگفت علی تنهاترین انسان تاریخ است؛ زیرا او در زمانی میزیست که عدالتش چند قرن از مردم جلوتر بود. او حقیقتی بود که هنوز زمانه زبان فهمیدنش را نیاموخته بود.
در روایت جادویی تاریخ، گویی قرنها پس از آن شب، باد هنوز در کوچههای کوفه میچرخد و نام او را زمزمه میکند. فرات هر بهار، اندکی سرختر میشود، نه از خون، بلکه از یاد آن غربت و عجیب آنکه هرگاه انسانی در برابر ظلم میایستد و ناگهان خود را تنها مییابد، سایهای آرام در کنار او ظاهر میشود؛ سایهای که از دل تاریخ میآید و با صدایی آرام میگوید: از تنهایی نترس، عدالت همیشه نخست تنها متولد میشود.
پس اگر بپرسیم: علی، تنهایی تاریخ کجاست؟
علی در گذشته دفن نشده است.
او در هر وجدان بیداری زنده است که حاضر نمیشود حقیقت را با مصلحت معامله کند. او در نگاه کودکی است که نخستینبار معنای عدالت را میفهمد.
او در دل هر انسانی است که میان آسایش و شرافت، شرافت را انتخاب میکند و شاید راز شهادت او نیز همین باشد: تاریخ گاه برای فهمیدن بزرگان، باید از خون آنان عبور کند، اما خون علی، پایان یک زندگی نبود؛ آغاز یک پرسش جاودانه بود که قرنها است در گوش جهان میپیچد: آیا انسان روزی آنقدر بزرگ خواهد شد که دیگر علی تنها نباشد؟ و تا آن روز، در بلندترین قلههای وجدان بشر، چراغی میسوزد، چراغی که با نام علی روشن است و با تنهایی او راه آینده انسان را روشن میکند.
نویسنده: احمدرشاد بینش