اجتماعاسلایدشوسیاستگزارش

بحران خوانش فرهنگی؛ چرا نهادهای اسلامی در پاکستان ناتمام می‌مانند

میز بین‌الملل خبرگزاری دید: بخش مهمی از ناکامی پروژه‌های نهادی و جنبشی اسلامی در پاکستان نه از فشارهای سیاسی و امنیتی، بلکه از «فقدان خوانش فرهنگی» از جامعه‌ای ناشی می‌شود که ساختار آن بر شبکه‌های سنتی، نمادهای مذهبی، حافظه تاریخی و تعلقات محلی استوار است. بدون درک این منطق درونی، هر الگوی تشکیلاتی اگر مدرن و ایدئولوژیک باشد، در برابر واقعیت اجتماعی پاکستان شکننده خواهد بود.

یکی از بنیادی‌ترین بحران‌های فعالیت تشکیلاتی و نهادی در پاکستان، ناتوانی بخشی از نخبگان در فهم «منطق فرهنگی» جامعه است. برخی جریان‌های اسلامی، جامعه را همچون توده‌ای ایدئولوژیک و آماده بسیج تصور کرده‌اند؛ در حالی که واقعیت پاکستان بسیار پیچیده‌تر است. شبکه‌های خانوادگی، ساختارهای قبیله‌ای، نفوذ محلی، نمادگرایی مذهبی، حافظه تاریخی و تعلقات زبانی و منطقه‌ای، در بسیاری از موارد نقش تعیین‌کننده‌تری از نظریه‌های مدرن تشکیلاتی ایفا می‌کنند.

این شکاف میان پروژه‌های تشکیلاتی و بستر اجتماعی، سبب شده بسیاری از حرکت‌های نهادی نتوانند در میان مردم ریشه بدوانند. به جای آنکه تشکیلات از درک فرهنگ محلی و بازآفرینی تدریجی آن آغاز کند، گاه الگوهای وارداتی یا انتزاعی را بر جامعه‌ای با ساختار روانی و تاریخی متفاوت تحمیل کرده است. نتیجه این روند، شکنندگی نهادی، گسست میان نخبگان و بدنه اجتماعی، و استمرار تنش میان منطق تشکیلاتی و واقعیت سنتی جامعه بوده است.

درک این مسئله تنها به یک تجربه خاص محدود نمی‌شود، بلکه به فهم رابطه میان فرهنگ و کنش سیاسی در جوامع اسلامی، و به‌ویژه در پاکستان، گره خورده است. فرهنگ در اینجا یک عنصر حاشیه‌ای نیست؛ بلکه چارچوبی است که الگوهای مشروعیت، نوع رهبری، مرزهای تعامل و حتی امکان تغییر را تعیین می‌کند. فقدان خوانش فرهنگی، در سطح عمیق‌تر، به معنای ناتوانی در فهم «منطق درونی» حرکت اجتماعی است.

پاکستان جامعه‌ای است که طی قرون متمادی از تعامل اسلام، سنت‌های محلی، میراث صوفیه، ساختار قبیله‌ای و تنوع قومی شکل گرفته است. دولت مدرن پس از ۱۹۴۷ نتوانست این ساختارها را در یک هویت ملی منسجم ادغام کند. بنابراین، تعلقات محلی و فرقه‌ای همچنان نقش محوری در رفتار سیاسی و اجتماعی دارند. از این رو، ناکامی برخی پروژه‌های اسلامی تنها ناشی از فشارهای بیرونی نیست، بلکه از برآورد نادرست نسبت به ماهیت جامعه نیز سرچشمه می‌گیرد.

برخی نخبگان گمان کردند که سطح بالای دین‌داری یا حضور گسترده در مناسک مذهبی، به‌طور خودکار به مشارکت در یک پروژه تشکیلاتی مدرن منجر می‌شود؛ در حالی که دین‌داری عامه‌پسند الزاماً به آگاهی سیاسی سازمان‌یافته تبدیل نمی‌شود. مسلمان پاکستانی ممکن است به نمادهای مذهبی وابستگی عمیقی داشته باشد، اما همچنان در ساختاری سنتی زندگی می‌کند که در آن روابط شخصی و وفاداری‌های محلی بر نهاد و تشکیلات تقدم دارند.

خطای دیگر، نگاه صرفاً ایدئولوژیک به جامعه بود. برخی تشکیلات‌ها انسان را در هویت عقیدتی‌اش خلاصه کردند و ابعاد فرهنگی و روانی او را نادیده گرفتند. حال آنکه جوامع تنها با عقاید حرکت نمی‌کنند؛ بلکه حافظه جمعی، نمادها، عادات و احساس تعلق محلی نیز محرک‌های اصلی‌اند.

در جامعه شیعیان پاکستان نیز سوءتفاهم مشابهی رخ داد. برخی جنبش‌ها مجالس و مناسک مذهبی را ابزار بسیج تشکیلاتی تلقی کردند، در حالی که این مناسک کارکردهای عمیق‌تری دارند: بازتولید هویت جمعی، تحکیم پیوندهای اجتماعی و اعطای مشروعیت نمادین. تلاش برای مطیع ساختن کامل این فضا در برابر منطق تشکیلاتی، گاه به واکنش معکوس انجامیده است.

افزون بر این، بسیاری از نخبگان مذهبی و تشکیلاتی پاکستان از دل محیط‌های روستایی برخاسته‌اند؛ محیط‌هایی که روابط سنتی، شخصیت‌محوری و ساختارهای خانوادگی در آن غالب است. این ویژگی‌ها در فعالیت‌های دینی و نهادی بازتاب یافته و موجب چربش روابط شخصی بر نهادسازی مدرن شده است. از همین‌جا می‌توان پدیده‌هایی چون شخصی‌سازی فعالیت‌ها، ضعف گردش نخبگان، غلبه ملاحظات محلی بر شایسته‌سالاری و بحران گفتمان را توضیح داد.

در نهایت، هیچ پروژه اصلاحی یا تشکیلاتی در پاکستان موفق نخواهد شد مگر آنکه پیش از هر چیز خود را در معرض یک «نقد فرهنگی درونی» قرار دهد؛ نقدی که از رهگذر آن بتواند از منطق روابط سنتی به منطق نهادی، و از آگاهی محلی محدود به چشم‌اندازی تمدنی‌تر گذر کند. این امر نیازمند پرورش نخبگانی است که علاوه بر دانش شرعی، از آگاهی جامعه‌شناختی و تاریخی عمیقی برخوردار باشند؛ نخبگانی که جامعه پاکستان را نه میدان بسیج، بلکه واقعیتی پیچیده و چندلایه درک کنند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا