آثار تاریخیآزادی بیاناجتماعادبیاتاسلایدشوافغانستانتحلیلحقوق بشرسیاستفرهنگ عامهفرهنگ و هنر

زبان فارسی؛ میراث مشترک اقوام در افغانستان

مقدمه

خبرگزاری دید: بیش از یک قرن است که کشمکش بر سر زبان فارسی و پشتو، آشکار و پنهان، در افغانستان جریان دارد. آنچه روشن است، طرح و اهتمام به چنین موضوعی برای مردمی که از مشکلات بسیار بنیادین در ساحت سیاست، فرهنگ و اجتماع رنج می‌برند، پدیده‌ای طبیعی نبوده و نیست و باید ریشه‌های آن را در بیرون از مرزهای کشور و حتی فراتر از ذوق و تفکر دولتمردان این قبیله و آن قبیله جست‌وجو کرد.

بستر تاریخی فارسی‌زدایی

مطالعه در تاریخ شبه‌قاره هند و پاکستان، محقق را به این نتیجه می‌رساند که نزاع زبان فارسی و پشتو در افغانستان، در استمرار همان تفکر فارسی‌زدایی در شبه‌قاره است؛ حرکتی که سال‌ها پیش آغاز شده بود و پس از موفقیت در آن سامان، به داخل مرزهای خراسان کشیده شد. بنابراین، خاستگاه استعماری این تفکر چیزی نیست که بتوان آن را انکار کرد. این سخن به این معنا نیست که نقش دولتمردان پشتون‌تبار پس از احمدشاه ابدالی را کمرنگ کنیم؛ هدف این است که روشن شود چه کسانی برای نخستین بار بذر پنهان چنین تفکری را در مخیله پادشاهانی که با زبان فارسی سخن می‌گفتند، شعر می‌سرودند و خود را شاه خراسان می‌نامیدند، کاشتند؛ تفکری که پیش از آن، در سلسله‌های دیگری مانند غزنوی، سلجوقی و تیموری که هرکدام از نظر تباری، شاخه و شعب متفاوتی داشتند، وجود نداشت.

این یادداشت، مجال ورود به طرح تاریخی این مبحث را ندارد. به هر علت و دلیلی که بود، با کشیده شدن مرزهای جدید، رواج ناسیونالیسم و نام‌گذاری‌های تازه، بهانه‌های گوناگونی نیز برای تشدید این نزاع و اعمال سیاست‌های مختلف به میان آمد و پای نظریه‌پردازان فرهنگی و تاریخ‌نویسان نیز به ماجرا کشیده شد که نویسنده قصد طرح آن را فعلاً ندارد. آنچه مدنظر نویسنده این سطور و تعدادی دیگر از فرهنگیان حوزه زبان فارسی است، آسیب‌هایی است که از این رهگذر به زبان فارسی و در مجموع به فرهنگ و ادب این سرزمین وارد شده است.

آسیب‌های سیاستِ فارسی‌زدایی

به عقیده من، به حاشیه رانده شدن زبان فارسی، بزرگ‌ترین آسیب کشور ما در این دو سده اخیر بوده است؛ آسیبی که تمام جنگ‌ها، نزاع‌های داخلی، برد و باخت‌های استعمار خارجی و خیانت‌های پادشاهان و امرای محلی در برابر آن ناچیز است. این ارزش‌گذاری از آن روست که ریشه بسیاری از کمبودها و مشکلات بعدی نیز به نحوی، به مساله زبان بازمی‌گردد. نکته اصلی این است که آسیب ناشی از به حاشیه رفتن زبان فارسی، متوجه عموم جامعه است و به یک قوم یا منطقه خاص محدود نمی‌شود.

تبیین این نکته متوقف بر آن است که زبان را تنها به‌مثابه وسیله‌ای برای ارتباط صرف در نظر نگیریم؛ برداشتی که امروزه عمومیت یافته و باور غالب بر این است که هدف از زبان، برقراری رابطه‌ای ساده میان انسان‌ها و در نهایت امر، آموزش و ارتباط است و اگر این ارتباط با هر دستگاه زبانی انجام شود، مشکلی در روند اندیشه‌ورزی جوامع و رشد و تولید فکر در آن جامعه ایجاد نمی‌شود. شاید در بادی امر این سخن درست به نظر برسد، ولی حقیقتاً چنین نیست. از ابتدای رشد مباحث فلسفی در جهان، فیلسوفان به پیوند بسیار عمیقی میان تفکر و زبان قائل بوده‌اند، تا آنجا که بی‌زبانی را مساوی بی‌فکری دانسته‌اند. این باور در شاخه‌هایی از فلسفه روزگار ما ابعاد گوناگونی یافته است. در این میان، فیلسوفان تحلیل زبانی، ریشه بسیاری از مشکلات فکری را به‌جای آن که در منطقِ سخن جست‌وجو کنند، در زبان یافته‌اند. حال، این نظریات را چه در صورت افراطی آن بپذیریم و چه صورت‌های تعدیل‌یافته‌تر را قبول کنیم، در نسبت وثیق میان زبان، تفکر و تولید اندیشه نمی‌توان تردید کرد.

بر پایه این نسبت، به نکته دیگری می‌رسیم و آن اینکه تولید اندیشه در زبان، امری آنی نیست. در تاریخ جهان، زبان‌های مرده و زنده بسیاری بوده و هستند که مدتی رواج داشته‌اند، ولی به تولید اندیشه منجر نشده‌اند. علت این امر، گذشته از قابلیت‌های درونی زبان، به زمینه‌های تاریخی و اجتماعی و رشد تدریجی فرهنگ در بستر آن زبان بستگی دارد. در منطقه ما، هزاران سال است که تولید اندیشه در قالب زبان فارسی تعریف شده است. اگر هم به گذشته‌های دور نرویم، در همین هزاره اخیر، این زبان فارسی بوده که به انحای مختلف در حوزه‌های تفکر، تخیل، تجرید و استدلال نقش‌آفرینی کرده است. از طرفی، منبع انباشت ثروت‌های فکری بوده و از سوی دیگر، منبع تغذیه متفکران. نادیده گرفتن میراث فکری و هنری این تاریخ هزارساله، چیزی نیست که آسیب آن را به‌راحتی بتوان جبران کرد. تاریخ به روشنی به ما می‌گوید که هر وقت و در هر دوره که این زبان به صدر نشسته و قدر دیده است، تولیدات فکری در حوزه‌های مختلف رونق یافته و هرگاه از دیده افتاده، تولیدات فکری نیز به طاق نسیان سپرده شده است.

بنابراین برگرفتن یک زبان و فرونهادن زبان دیگر، تبدیل یک وسیله نقلیه به وسیله نقلیه‌ای دیگر نیست که جایگزینی آن ساده و بی‌عواقب باشد. وقتی کودکی نوآموز، تازه راهی مکتب می‌شود، باید آموزش‌های ابتدایی را با زبان مادری خود و بر مبنای منابع این زبان فراگیرد. در اینجا منابع ابتدایی آموزش، نخستین گام است. چرخه آموزش از آغاز تا پایان، به منابع آموزشی وابسته است. اگر منابع اصلی و دست اول آموزش را از فرزندان یک جامعه بگیریم، در واقع راه دانش و استدلال را بر آنان بسته‌ایم.

کوتاه سخن اینکه وقتی در یک کشور به زبان فرهنگی آن، که در منطقه ما زبان فارسی است، کم‌توجهی شود، اتفاقات آشکار و پنهانی در بنیان تعلیم و تربیت آن جامعه رخ می‌دهد که در بلندمدت به فقر فرهنگی منجر خواهد شد. به عنوان مثال، در گام نخست روند آموزشی مختل می‌شود، ارتباط مخاطبان با منابع دست اول فرهنگی قطع می‌شود و به‌مرور، تولیدات ادبی و فرهنگی در آن زبان و آن جامعه رو به کاهش می‌نهد. ناگزیر، ممکن است افراد آن جامعه برای جبران این نقیصه به آموختن زبان‌های بیگانه روی بیاورند که جاذبه بیشتری دارند و این امر بیگانگی فرهنگی و روند بی هویتی را گسترش می‌دهد. نهایت امر این خواهد بود که ما اگر هم بتوانیم با یک زبان بیگانه تبادل پیام کنیم اما به خلق اندیشه و خلاقیت‌های ادبی نخواهیم رسید.

مولانا جلال‌الدین در دفتر چهارم مثنوی شریف داستانی دارد که بی‌مناسبت با بحث ما نیست. مولانا آورده است که روزی، بایزید بسطامی، عارف شهیر خراسانی، در حالت وجد و سماع گفت:

با مریدان فقیر محتشم

بایزید آمد که نک یزدان منم

مریدان اعتراض کردند که این سخنان درست نیست. شیخ گفت: اگر بار دیگر چنان گفتم، مرا بکشید.

چون همای بی‌خودی پرواز کرد

آن سخن را بایزید آغاز کرد

عقل را سیل تحیر در ربود

زان قوی‌تر گفت کاول گفته بود

مریدان با کاردهایی که آماده کرده بودند، شروع کردند به ضربه زدن به اندام شیخ؛ اما شگفتا، با هر کاردی که می‌زدند، به جای آنکه تن شیخ خسته شود، اندام خودشان دریده می‌شد.

هر که اندر شیخ تیغی می‌خلید

بازگونه از تن خود می‌درید

یک اثر نه بر تن آن ذوفنون

وآن مریدان خسته و غرقاب خون

این حکایت مولانا، بیان حال و روز تفکر خام برخی دولتمردان افغانستان است. ظاهراً غافلیم که سال‌ها است با تضعیف زبان فارسی و آسیب زدن به آن که زبان تفکر، فرهنگ و زبان میانجی اقوام و فرق است، در واقع به خودمان آسیب زده‌ایم. انرژی‌های انسانی بسیاری را صرف پرداختن به اموری کرده‌ایم که به جای بهروزی قوم، قبیله و کشور، آن را به قهقرای جهل، بی‌سوادی و افراط‌گرایی کشانده است.

گذشته از آنچه گفته شد، زبان فارسی زبان دوم تمدن اسلام است. نخستین ترجمه‌ها و تفاسیر قرآن کریم و متون عرفانی در این زبان به رشته تحریر کشیده شده است. چگونه می‌شود کسانی لاف دین‌دوستی و حمیّت دینی بزنند و نسبت به تفسیر عرفانی و ادبی کشف‌الاسرار میبدی بی‌تفاوت باشند یا به مناجات‌های خواجه عبدالله انصاری به چشم حقارت بنگرند؟

اگر به زبان قومی خود نیز علاقه‌مند هستیم، باید پیش و بیش از آن، پاس زبان فارسی را بداریم؛ زیرا رشد نظام بسیاری از زبان‌ها و لهجه‌های قومی ما نیز به این زبان وابسته است. اگر واژگان زبان فارسی را نه تنها از زبان پشتو، بلکه از زبان اردو نیز بگیریم، بنای آن زبان‌ها فرو خواهد ریخت و بی‌معنا خواهد شد.

چکیده سخن اینکه باید مساله زبان فارسی را از مدار جدال‌های رایج سیاسی، قومی و سمتی بیرون کشید و به عموم مردم و سیاستمداران این کشور گوشزد کرد که زبان فارسی، میراث جمعی و مشترک همه اقوام است. همه اقوام در رشد و بالندگی آن سهم داشته و دارند. در ادبیات و فرهنگ آن، ذوق و قریحه همه اقوام، کم یا بیش، دخیل بوده است. این زبان، «زبان تمدن» است. همان‌گونه که دولتمردان یک کشور نسبت به تمامیت ارضی و آب‌وخاک آن عِرق ملی نشان می‌دهند، به این «میراث باشکوه» نیز باید چنین نگاهی داشته باشند. افغانستان، به شهادت تاریخ، مهد پدید آمدن این زبان و مهد رشد و بالندگی آن است. این زبان به همت مردمان این آب‌وخاک به اطراف و اکناف عالم رفته است. این‌گونه ساده و سرسری به آن نگریستن، جز خامیِ خِرَد، چیزی نیست.

نویسنده: سید ابوطالب مظفری، نویسنده و شاعر افغانستانی

منبع: مطالعات شرق

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا