آزادی بیاناجتماعادبیاتاسلایدشوافغانستانتحلیلحقوق بشرسیاستفرهنگ عامه

دست‌اندازی طالبان به زبان فارسی؛ مرز جدید انحصارطلبی در کابل

اظهارات اخیر لطف‌الله حکیمی، سرمفتش وزارت دفاع طالبان، مبنی بر اینکه «پشتو تنها زبان ملی است و فارسی صرفاً یک زبان رسمی محسوب می‌شود»، صرفاً یک موضع‌گیری شخصی یا یک برداشت ناشیانه از مفاهیم حقوقی و اداری نیست. این سخنان، رونمایی صریح از لایه‌های عمیق‌تر یک پروژه برنامه‌ریزی‌شده است؛ پروژه‌ای که از همان روزهای نخست تسلط دوباره طالبان بر افغانستان آغاز شد و هدف نهایی آن، مهندسی مجدد هویت فرهنگی، قومی و زبانی این کشور است.

نگاهی به کارنامه ۵ ساله طالبان نشان می‌دهد که این گروه، سرکوب سیاسی را با یک مهندسی نرم اجتماعی تکمیل کرده است که در آن، تکثرگرایی قومی و زبانی به عنوان خطری برای حاکمیت مطلقه‌شان تلقی می‌شود.

پروژه تک‌قوم‌سازی در افغانستانِ تحت حاکمیت طالبان، نخستین‌بار خود را در شیوه‌های نمادین و فیزیکی نشان داد. پدیده «لوحه‌زدایی» یعنی حذف برنامه‌ریزی‌شده واژگان و عبارت‌های فارسی از تابلوی دانشگاه‌ها، بیمارستان‌ها، وزارتخانه‌ها و نهادهای دولتی، نخستین گام عملی در این مسیر بود.

واژه‌هایی که قرن‌ها در ادبیات اداری و دیوانی این سرزمین ریشه داشتند، به یکباره و با بخشنامه‌های نظامی و قبیله‌ای جرم‌انگاری یا حذف شدند. این دست‌اندازی به قلمرو عمومی، رسماً پیام روشنی به جامعه افغانستان داشت: هر آنچه نشانه‌ای از هویت تاریخی و غیرقومی در خود دارد، باید به سود یک خوانش خاص و تک‌بعدی از هویت ملی کنار زده شود.

اما ادامه این پروژه، که سخنان اخیر سرمفتش وزارت دفاع طالبان نقطه عطف آن به شمار می‌رود، مرزکشی حقوقی و مفهومی است. طالبان با تفکیک ساختگی میان «زبان ملی» و «زبان رسمی» و انحصار عنوان اولی برای یک زبان مشخص، عملاً در حال درجه‌بندی شهروندان کشور بر اساس مولفه‌های قومی و زبانی هستند.

فارسی در افغانستان صرفاً یک ابزار اداری یا یک گویش محلی نیست؛ بلکه شریان حیاتی تفکر، تاریخ، ادبیات و از همه مهم‌تر «زبان رابط»  میان تمام اقوام این کشور از تاجیک، هزاره و ازبک گرفته تا بخش بزرگی از جامعه پشتون بوده است. تقلیل دادن زبانی با این گستره تمدنی به یک ابزار درجه‌دوم اداری، چیزی جز مشروعیت‌بخشی به «تبعیض ساختاری» و نادیده گرفتن حقوق بیش از نیمی از جمعیت کشور نیست.

خطر اصلی این دکترین انحصارطلبانه در این است که گسل‌های قومی و اجتماعی را در افغانستانی که پیش از این نیز از بی‌ثباتی و جنگ رنج برده، فعال‌تر و عمیق‌تر می‌سازد. زبان ملی در جوامع کثرت‌گرا، باید مایه همبستگی، روح مشترک و چسبِ پیونددهنده تمام شهروندان باشد. هنگامی که حاکمیت دست‌نشانده یا غاصب، یکی از عناصر هویتی را ابزار سرکوب سایر مولفه‌ها قرار می‌دهد، مفهوم «ملت» را متلاشی می‌کند. پیامد مستقیم این سیاست، شکل‌گیری احساس انزوا، حاشیه‌نشینی و احساس «شهروندی درجه دو» در میان میلیون‌ها شهروند غیرپشتون و حتی نخبگان فرهنگی و دانشگاهی کشور است.

نکته قابل تامل دیگر، ورود نهادهای نظامی و امنیتی طالبان به مقولات صرفاً فرهنگی و زبانی است. اینکه «سرمفتش وزارت دفاع» مجری و تبیین‌کننده سیاست‌های زبانی کشور می‌شود، به خوبی نشان می‌دهد که طالبان به مقوله هویت و فرهنگ نیز از عینک «دستور نظامی» و «تسخیر سنگر» نگاه می‌کنند. از دیدگاه این گروه، جغرافیا، آموزش، فرهنگ و زبان، نقاطی روی نقشه جنگ هستند که باید یکی پس از دیگری فتح و یک‌دست شوند.

در نهایت، تجربه‌های تاریخی در تمام دنیا و به‌ویژه در تاریخ معاصر افغانستان به روشنی اثبات کرده است که هیچ حکومتی نتوانسته با بخشنامه‌های اداری، رفتارهای لوحه‌زدایانه و تهدیدهای نظامی، زبانی را که در عمق جان، باور، اندیشه و زیست روزمره یک ملت ریشه دارد، حاشیه‌نشین یا نابود کند.

زبان فارسی در افغانستان، ریشه در چندهزار سال تاریخ و تمدن دارد و با دستورات موقت یک گروه قبیله‌محور از بین نخواهد رفت. آنچه در این میان قربانی می‌شود، فرصت دستیابی افغانستان به وفاق ملی و ثبات پایدار است. حاکمانی که به‌جای مرهم نهادن بر زخم‌های تاریخی، به مرزکشی‌های زبانی و قومی دامن می‌زنند، تنها بذرهای کینه و فروپاشی‌های آتی را در خاک این سرزمین می‌کارند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا