مدت طولانی واضح بودهاست که دونالد ترامپ دارای ذهنی آشفته و شخصیتی بیثبات است. اما آنچه در ماهها و بهویژه هفتههای اخیر برجسته شده، گسترش این بینظمی از سطح فردی به سطح نهادی است. این وضعیت اکنون نه فقط به شخص رئیسجمهور، بلکه به کل اداره او سرایت کرده و بهنوعی «نهادینه» شده است. مشکل اصلی این نیست که همه افراد حکومت دچار اختلال روانیاند، بلکه این است که کل ساختار حاکم، ارتباط منسجم با واقعیت را از دست داده و توانایی تفکر منظم و تصمیمگیری عقلانی را ندارد.

در دوره نخست ریاستجمهوری، ترامپ هرچند اظهارات نادرست و گاه خیالپردازانه داشت، اما اغلب نمیتوانست این تصورات را به سیاست عملی تبدیل کند. اما در دوره دوم، این وضعیت تغییر کردهاست. اکنون بینظمی ذهنی او به سیاست رسمی بدل شده و از همان روز نخست، نوعی «روانپریشی نهادی» در عملکرد دولت قابل مشاهده بودهاست.
نمونه بارز این آشفتگی، جنگ با ایران است. اداره ترامپ بدون تعیین هدف مشخص، بدون استراتژی روشن و بدون آمادگی برای پیامدها وارد این جنگ شد. هدفها مدام تغییر کردند: از تغییر نظام تا عقبنشینی از آن، از تسلیم بیقید و شرط تا تعدیل خواستهها. تصمیمات لحظهای، تهدیدهای متناقض و ادعاهای بیپایه، همگی نشاندهنده نبود یک چارچوب فکری منسجم هستند. حتی در حالی که حملات نظامی ادامه داشت، برخی سیاستها عملاً به نفع طرف مقابل عمل میکردند.
این بینظمی تنها به سیاست خارجی محدود نیست. در داخل، اداره موسوم به «کارایی حکومت» با اخراج و استخدامهای بیمنطق کارمندان، باعث هرجومرج شد بدون آنکه تاثیر واقعی بر کاهش هزینهها داشته باشد. سیاستهای اقتصادی، نظامی و دیپلماتیک مدام تغییر کردهاند و بیشتر بازتاب خواستهای لحظهای رئیسجمهور بودهاند تا نتیجه بررسیهای کارشناسی.
در یک دولت عادی، روندهای تصمیمگیری شامل بررسی دقیق اطلاعات، مشارکت نهادهای مختلف و تحلیل پیامدهای احتمالی است. این روندها مانند «قشر پیشپیشانی مغز» عمل میکنند که مسوول کنترل تصمیمات و برنامهریزی بلندمدت است. اما در اداره ترامپ، این سازوکارها یا نادیده گرفته میشوند یا بهسادگی کنار گذاشته میشوند. نتیجه، تصمیماتی است که نهتنها غیرقابل پیشبینی بلکه گاه کاملاً غیرمنطقی هستند.
در چنین شرایطی، نقش «موانع حفاظتی» اهمیت حیاتی پیدا میکند. برخی از این موانع در داخل قوه اجرایی باقی ماندهاند، مانند بوروکراسیهای حرفهای و بخشهایی از نیروهای نظامی که تلاش میکنند نظم حداقلی را حفظ کنند. اما مهمتر از آن، نقش قوه قضاییه و مقننه است. دادگاهها همچنان استقلال خود را حفظ کردهاند و در مواردی جلوی تصمیمات افراطی را گرفتهاند. کنگره نیز برخی اقدامات مخرب را متوقف کرده و در برابر برخی انتصابات ایستادگی کرده است.
در سطح ایالتی، بهویژه در ایالتهایی که با سیاستهای ترامپ مخالفاند، تلاشهایی برای مقابله با این بینظمی صورت گرفته است. این ایالتها از ابزارهای قانونی برای پاسخگو ساختن دولت مرکزی استفاده کردهاند. مهمتر از همه، افکار عمومی است که بهطور فزایندهای نارضایتی خود را از این وضعیت نشان میدهد.
با وجود همه اینها، تکیه بیشازحد بر این موانع نمیتواند راهحل دایمی باشد. یک سیستم حکومتی که بر پایه بیثباتی و قطع ارتباط با واقعیت عمل میکند، در نهایت خود را تضعیف میکند. هرچند واقعیت در نهایت خود را تحمیل خواهد کرد، اما آسیبهای واردشده ممکن است سالها یا حتی نسلها باقی بماند.
این تجربه شاید درسی باشد که نباید فراموش شود: نهادها باید اصلاح شوند، نه تخریب. حکومتداری نیازمند تخصص، دقت و تعهد است، نه تصمیمات لحظهای و مبتنی بر هوس. و از همه مهمتر، ثبات روانی و شخصیتی رهبران، نقشی اساسی در سلامت یک نظام سیاسی دارد.
ترجمه و تلخیص: سیدطاهر مجاب – خبرگزاری دید
نیویادک تایمز – NYT