میز بینالملل خبرگزاری دید: حملههای پیدرپی آمریکا و اسرائیل به ایران، آن هم در میانه مذاکرات دیپلماتیکف نشان میدهد که جنگهای امروز نه محصول بهانههای مقطعی مندرآوردی و روایتهای رسانهای، بلکه برآیند محاسبات کلان راهبردی در سطح نظم جهانیاند. آنچه میان ایران، آمریکا و اسرائیل جریان دارد، نه یک نزاع محدود و موردی، بلکه بخشی از «بازی بزرگ» تازهای است که هدف آن، کنترل منابع انرژی، گذرگاههای حیاتی تجارت جهانی و مهار قدرتهای در حال صعود است. در این چارچوب، واشنگتن جنگ را صرفاً در قالب تقابل تمدنی یا ایدئولوژیک طراحی و اجرا نمیکند، بلکه آن را بهعنوان نبردی حیاتی برای حفظ موقعیت هژمونیک خود در اقتصاد جهانی و شبکههای انرژی و ترانزیت دنبال میکند؛ نبردی که اهداف آن بسیار فراتر از سطحی است که در رسانهها و حتی تحلیلهای روزمره بازتاب مییابد.

اظهارات دونالد ترامپ درباره «نابودی تمدن ایران» را باید در همین چارچوب فهم کرد. این سخن، صرفاً یک تهدید پادرهوا یا رجزخوانی جنگی نبود، بلکه بازتاب نوعی نگاه راهبردی است که ایران را نه فقط یک دولت مزاحم، بلکه یک «تمدن مزاحم» در مسیر پروژه بازآرایی نظم منطقهای و جهانی مبتنی بر اهداف و راهبردهای نظام سلطه میبیند. از این منظر، جنگ علیه ایران، جنگ علیه یک واحد سیاسی منفرد نیست، بلکه تلاشی برای شکستن یک گره تمدنی و ژئوپلیتیک است که میتواند مسیر تحولات در خاورمیانه، آسیای غربی و حتی فراتر از آن را تعیین کند.
ایران، همانگونه که در جنگ جهانی دوم در مرکز رقابت قدرتهای بزرگ قرار گرفته بود، امروز نیز در نقطهای ایستاده که میتوان آن را «گرهگاه و گرانیگاه گذار نظم جهانی» نامید. موقعیت ژئوپلیتیک ایران در اتصال خلیج فارس، دریای عمان، آسیای مرکزی، قفقاز و مدیترانه شرقی، همراه با نقش آن در معادلات انرژی، امنیت دریایی و محورهای مقاومت منطقهای، این کشور را به یکی از نخستین مهرههای دومینویی تبدیل کرده است که با تغییر ساختاری وضعیت آن، مسیر تحولات در خاورمیانه، اقیانوس هند، شرق مدیترانه، روسیه، چین، اوکراین و حتی اروپا و آمریکای شمالی، میتواند دگرگون شود. از این زاویه، جنگ کنونی را نمیتوان به تصمیمهای فردی سیاستمدارانی چون ترامپ یا نتانیاهو فروکاست؛ این جنگ در چارچوب استراتژیهای کلان سرمایهداری جهانی و تلاش آن برای بازتولید سلطه در شرایط گذار به نظمی چندقطبی قابل فهم است؛ سرمایهداریای که امروز در سطح گفتمانی، تا حد زیادی با ایدئولوژی اسرائیلی ـ صهیونیستی و امنیتیسازی دائمی خاورمیانه توجیه و صورتبندی میشود.
در این میان، صراحتگویی برخی مقامات آمریکایی و نزدیکان ساختار قدرت در واشنگتن، از جمله سفیر آمریکا در اسرائیل و چهرههایی مانند تام باراک، که آشکارا از نگاه سلسلهمراتبی و سلطهجویانه نسبت به کشورهای منطقه سخن میگویند، نشان میدهد که جنگ علیه ایران، ادامه منطقی همان رویکردی است که خاورمیانه را نه مجموعهای از دولتهای مستقل، بلکه «فضای عملیاتی» برای تضمین امنیت انرژی، امنیت اسرائیل و استمرار هژمونی دالر میبیند. در این چارچوب، تسلط بر گلوگاههای انرژی، خطوط لوله، تنگهها و بنادر راهبردی، نه یک هدف فرعی، بلکه محور اصلی طراحیهای امنیتی و نظامی است؛ پروژهای که هدف نهایی آن، تثبیت دوباره موقعیت سرمایهداری آمریکایی در جهانی است که در آن، چین در حال صعود، روسیه در حال بازگشت و دالر در حال مواجهه با چالشهای ساختاری است.
تحولات اقتصادی جهانی، لایه پنهان اما تعیینکننده این بازی است. جریان قدرت اقتصادی در حال جابهجایی است؛ سلطه دالر با فشارهای فزاینده، از جمله تلاش برخی قدرتها برای تنوعبخشی ارزی و ایجاد سازوکارهای مالی موازی، روبهرو شده و چین در مسیر یک صعود تاریخی قرار دارد. این وضعیت، سرمایهداری جهانی را در وضعیتی بحرانی قرار داده که در آن، جنگ، تحریم، بیثباتسازی و مهندسی درگیریهای منطقهای، به ابزارهایی برای مدیریت گذار و جلوگیری از شکلگیری نظمی بدیل تبدیل شدهاند. از این منظر، جنگهای منطقهای، از اوکراین تا غزه و از یمن تا احتمال درگیری گستردهتر با ایران، حلقههای بههمپیوسته یک استراتژی کلاناند، نه رخدادهایی تجریدشده و تصادفی.
در چنین ساختاری، جنگ دیگر صرفاً به معنای رویارویی نظامی مستقیم نیست، بلکه ترکیبی از جنگ اقتصادی، جنگ مالی، جنگ اطلاعاتی، جنگ سایبری، جنگ روانی و جنگ نیابتی است. ابزارهای رسانهای، عملیات روانی، فراخوانهای خیابانی، شبکههای اجتماعی و حتی بخشی از تظاهرات دیاسپورای ایرانی در اروپا و آمریکای شمالی، در این چارچوب، صرفاً کنشهای خودجوش سیاسی نیستند، بلکه میتوانند در پازل بزرگتری قرار گیرند که هدف آن، فرسایش انسجام داخلی، تضعیف ظرفیت مقاومت ملی و آمادهسازی بستر برای سناریوهای سختتر است. اگر منطق این بازی اقتضا کند، قدرتهای بزرگ در استفاده از سناریوهایی چون تجزیه، بیثباتسازی طولانیمدت، تحمیل حکومتهای دستنشانده یا حتی تخریب زیرساختی گسترده، تردیدی نخواهند داشت؛ زیرا برای آنان، این جنگ بخشی از نبرد بر سر آینده نظم جهانی و سرنوشت انرژی و قدرت در قرن بیستویکم است.
با این همه، باید به یک نکته مهم نیز توجه کرد: ایران، برخلاف بسیاری از کشورهای کوچک که بهتدریج و ناخواسته در مدار و میدان جنگ قرار میگیرند، یک بازیگر منطقهای با ظرفیتهای ژئوپلیتیک، جمعیتی، تمدنی و نظامی قابل توجه است و این ظرفیت عظیم را هم در تابآوری تحریمهای کمرشکن چهلوهفتساله، هم در میدان مواجهه نظامی با آمریکا و اسرائیل در دو جنگ دوازدهروزه و چهلروزه و هم در آشوبهای هدفمند و هدایتشده داخلی برای براندازی نظام، در بالاترین سطح فراتر از تصور نشان داد. برخورداری از چنین ظرفیتی، هم سطح تهدیدها را بالاتر میبرد و هم سطح فرصتها را. ایران اگر نتواند این وضعیت را بهدرستی درک و مدیریت کند، ممکن است در سناریوهایی از جنگ فرسایشی طولانی، تلاش برای تجزیه، تشکیل حکومتهای دستنشانده در برخی مناطق، اشغال نقاط راهبردی مانند جزایر یا بنادر حساس و حتی سناریوهای شوکآور شبیه استفاده از سلاحهای کشتارجمعی در جنگ جهانی دوم، هدف قرار گیرد، اما در مقابل، اگر این وضعیت بهعنوان یک «پیچ تاریخی سرنوشتساز» فهم شود، میتواند به بازتعریف جایگاه ایران در نظم در حال گذار و تقویت موقعیت جمهوری اسلامی در معادلات منطقهای و جهانی نیز منجر شود.
درک این وضعیت خطیر، یک مسوولیت صرفاً دولتی یا جناحی نیست، بلکه مسوولیتی ملی برای همه ایرانیان است. مساله امروز ایران، فراتر از رقابتهای سیاست داخلی و منازعات سخیف جناحی است و در چارچوب موازنههای جهانی و بازی بزرگ قدرتها معنا پیدا میکند. هرگونه شکافافکنی داخلی که انسجام ملی ایران را تضعیف کند، در عمل، بخشی از همان جنگ ترکیبی است که هدف آن، کاهش قدرت چانهزنی ایران در سطح منطقهای و جهانی است.
در مقابل، هر میزان افزایش در فهم عمومی از ماهیت این بازی، ارتقای سواد ژئوپلیتیک جامعه و تقویت نهادهای ملی، میتواند بخشی از راهبرد دفاعی و بازدارنده ایران در برابر سناریوهای سخت آینده باشد.
نویسنده: راحل موسوی