خبرگزاری دید: اول می ۲۰۱۱ (۱۱ ثور ۱۳۹۰)، وقتی بالگردهای یگان ویژه نیروی دریایی آمریکا در عملیات «نیزه نپتون» در عمق خاک پاکستان و نزدیکی آکادمی نظامی کاکول فرود آمدند تا اسامه بنلادن را هدف قرار دهند، جهان تنها شاهد پایان یک تعقیب دهساله نبود؛ بلکه این رویداد نقطه آغاز تحولی بنیادین در روابط واشنگتن و اسلامآباد شد. اما آنچه در بسیاری از روایتها نادیده گرفته میشود، این است که این عملیات فراتر از یک اقدام ضدتروریستی، رویارویی با میراثی بود که خودِ غرب در دهه ۱۹۸۰ در افغانستان پایهگذاری کرده بود. در واقع، پیش از آنکه پاکستان به میزبانی از بنلادن متهم شود، آمریکا و عربستان سعودی بودند که از شبکههای جهادی برای جنگ با شوروی حمایت کردند و بنلادن محصول مستقیم همان سیاستها بود.

برای پاکستان، میراث این رویداد یک بحران مضاعف بود. از یک سو، نقض آشکار حاکمیت ملی توسط متحدی که میلیاردها دلار کمک نظامی به این کشور میپرداخت، تصویری از ناتوانی یا نفوذپذیری ساختارهای امنیتی اسلامآباد ترسیم کرد. ارتش پاکستان که خود را ستون فقرات امنیت ملی میدانست، ناگهان با این پرسش خردکننده روبرو شد که چگونه مطلوبترین هدف جهان سالها در سایه آکادمی نظامی کاکول زندگی کرده است؟ از سوی دیگر، این اتفاق اعتبار ارتش را نزد نخبگان و جامعه مدنی پاکستان به شدت مخدوش کرد. منتقدان داخلی، ارتش را متهم کردند که یا آگاهانه به بنلادن پناه داده و یا چنان در لایههای نفوذ گروههای رادیکال گرفتار شده که دیگر قادر به کنترل خاک خود نیست. این شکاف عمیق میان روایتهای رسمی و واقعیتهای میدانی، هنوز هم در تحلیلهای سیاسی پاکستان به وضوح دیده میشود.
در واشنگتن اما، ماجرای ایبتآباد چیزی جز تأیید بدبینیهای قدیمی نبود. این عملیات برای سیاستمداران آمریکایی ثابت کرد که لایههایی در دستگاه استخباراتی پاکستان (ISI) یا با بنلادن همکاری داشتهاند و یا دچار ناتوانی ساختاری شدهاند. پس از آن، عبارت همکاری با تردید جایگزین اتحاد استراتژیک شد و کنگره آمریکا بازنگری تندی را در کمکهای مالی به اسلامآباد آغاز کرد. با این حال، واشنگتن کمتر به این واقعیت اشاره میکند که خودش سالها از همین ساختارهای استخباراتی برای پیشبرد منافعش در منطقه استفاده کرده بود. آمریکا نمیتوانست هم از استخبارات ارتش پاکستان برای فشار بر طالبان بهره ببرد و هم آن را به خاطر دوگانگیهایش محکوم کند؛ لذا این عملیات بیش از آنکه یک پیروزی استراتژیک باشد، تصمیمی تاکتیکی بود که بهای آن فروپاشی اعتماد میان دو طرف بود.
پیامد ژئوپلیتیک این رویداد، رانده شدن ناگزیر پاکستان به سمت قطبهای قدرت در شرق بود. اسلامآباد که خود را در انزوای دیپلماتیک میدید، همگرایی با چین را سرعت بخشید. آنچه پس از ۲۰۱۱ رخ داد، تبدیل یک گرایش تدریجی به یک گسست راهبردی بود. پاکستان تحت عنوان «تحقیر ۲۰۱۱»، هویت امنیتی و اقتصادی خود را بازتعریف کرد و به سوی پروژههایی مانند «راه ابریشم جدید» حرکت کرد؛ تغییری که توازن قوا در جنوب آسیا را دگرگون ساخت.
در بعد داخلی نیز، کشته شدن بنلادن در یک عملیات یکجانبه خارجی، بهانهای به دست گروههای تندرو داد تا با شدت بیشتری علیه دولت پاکستان وارد عمل شوند. سالهای پس از ۲۰۱۱، با موجی از حملات انتحاری خونین همراه بود، چرا که افراطگرایان، دولت را به خیانت متهم میکردند. در واقع، عملیاتی که هدفش پایان دادن به ترور بود، آتش رادیکالیسم را در منطقه شعلهورتر کرد.
امروز، با گذشت بیش از یک دهه، میراث بنلادن برای واشنگتن و اسلامآباد تنها یک رابطه معاملاتی سرد و سرشار از سوءظن متقابل است. این زخم ریشه در تاریخ مشترک سیاستهای دوگانه دارد؛ از حمایت از جهادیسم در دوران جنگ سرد تا محکومیت آن به عنوان تروریسم. تا زمانی که غرب نپذیرد خود یکی از خالقان این تراژدی بوده و پاکستان نیز قبول نکند که هزینه بازی با دو طرف میز را با بخشی از حاکمیتش پرداخته، این زخم التیام نخواهد یافت. ایبتآباد تنها مدفن رهبر القاعده نبود، بلکه مدفن رویای شراکت صادقانه میان غرب و پاکستان نیز بود. اعتماد، قربانی اصلی ۱۱ ثور بود و این عملیات نه یک پایان، بلکه آغازی بر تغییر مسیر ژئوپلیتیک پاکستان بود که پسلرزههای آن هنوز احساس میشود.
نویسنده: احسان الله صمیم – خبرگزاری دید