خبرگزاری دید: فاجعه افشار کابل در ۲۱ دلو ۱۳۷۱ یکی از تکاندهندهترین نمونههای جنایت جنگی و فروپاشی اخلاق اسلامی و انسانی جنگ در جریان جنگهای داخلی افغانستان است؛ رویدادی که نهتنها بهعنوان یک تراژدی انسانی در حافظه جمعی مردم کابل باقی مانده، بلکه نمادی از پیامدهای ویرانگر رقابتهای مسلحانه، بیقانونی و بیاعتنایی کامل به حقوق غیرنظامیان به شمار میرود. این فاجعه که در بستر درگیریهای خونین میان گروههای مختلف مجاهدین رخ داد، نشان داد که چگونه مردم بیدفاع در میان محاسبات نظامی و منافع سیاسی طرفهای درگیر، قربانی میشوند و چگونه جنگ داخلی میتواند جامعهای را که تازه از یک اشغال طولانی رها شده، دوباره به ورطه نابودی بکشاند.

در روز ۲۱ دلو ۱۳۷۱، منطقه افشار در غرب کابل هدف حمله گسترده نیروهای متحد احمدشاه مسعود و عبدالرب رسول سیاف قرار گرفت و خونینترین و سیاهترین برگ تاریخ سیاسی معاصر افغانستان را رونمایی کرد. عملیات نظامیای که با هدف تصرف مواضع حزب وحدت اسلامی به رهبری عبدالعلی مزاری آغاز شده بود، بهسرعت به خشونت بیمهار علیه غیرنظامیان بدل شد؛ خانهها غارت شدند، مردم بیگناه کشته یا ناپدید شدند و بسیاری از خانوادهها در سرمای زمستان آواره شهرها گردیدند.
شهادتهای بازماندگان و گزارشهای مستقل و معتبر نشان میدهد که بخش بزرگی از قربانیان فاجعه افشار، هیچ نقشی در درگیریهای داخلی نداشتند و صرفاً به دلیل حضور در منطقهای که به میدان جنگ تبدیل شده بود، هدف بیرحمانهترین خشونت سازمانیافته و سیستماتیک قرار گرفتند. این امر، فاجعه افشار را در چارچوب حقوق بینالملل بهروشنی در زمره جنایت جنگی قرار میدهد؛ زیرا حمله عمدی به غیرنظامیان، غارت اموال و رفتارهای غیرانسانی علیه افراد بیدفاع، نقض آشکار اصول بنیادین حقوق بشردوستانه است.
در تحلیل این رویداد، نکته مهم آن است که مسوولیت تنها متوجه یک گروه یا یک فرمانده نیست. ساختار جنگهای داخلی افغانستان در آن دوره، شبکهای از ائتلافهای شکننده، رقابتهای قومی و سیاسی و فقدان کامل سازوکارهای پاسخگویی را ایجاد کرده بود. در چنان فضایی، هر گروهی که وارد میدان میشد، عملاً بدون نظارت و ترس از پیگرد، دست به اقداماتی میزد که پیامدهای آن بر دوش مردم عادی میافتاد. بنابراین، محکومیت فاجعه افشار باید شامل همه طرفهایی باشد که در طراحی، اجرا، یا تسهیل این عملیات نقش داشتند؛ چه آنانی که دستور حمله را صادر کردند، چه نیروهایی که در میدان مرتکب جنایت شدند و چه بازیگرانی که با رفتارهای پیشین، سکوت یا بیتفاوتی، زمینه تکوین و تداوم چنین فجایعی را فراهم کردند.
این فاجعه همچنین یادآور آن است که جنگ داخلی، حتی اگر با شعار عدالت، آزادی یا دفاع از ارزشها و حقوق مردم آغاز شود، در عمل بهسرعت به چرخهای از انتقام، بیقانونی و خشونت کور تبدیل میشود. در افشار، همانند بسیاری از نقاط دیگر کابل در آن سالها، خطوط جبهه و هویتهای سیاسی، بهانهای برای اعمال خشونت علیه مردمی بود که هیچ نقشی در تصمیمگیریهای سیاسی نداشتند. این واقعیت، ضرورت محکومیت همه جنگهای داخلی را برجسته میکند؛ زیرا تجربه افغانستان نشان داده که جنگ داخلی نهتنها ساختار دولت را نابود میکند، بلکه بنیانهای اخلاقی جامعه را نیز فرسوده میسازد و نسلهای آینده را با زخمهای عمیق روانی و اجتماعی مواجه میکند.
از منظر عدالت انتقالی، فاجعه افشار باید بهعنوان یک پرونده باز باقی بماند؛ نه برای شعلهور کردن اختلافات گذشته، بلکه برای تضمین اینکه حقیقت پنهان نماند و مسوولیتپذیری، جایگزین فراموشی و انکار شود. رسیدگی به این رویداد، بخشی از روند بزرگتر بازسازی اعتماد اجتماعی و ایجاد یک روایت مشترک از گذشته است؛ روایتی که در آن رنج قربانیان به رسمیت شناخته شود و نقش عاملان خشونت، بدون ملاحظات قومی و سیاسی، مورد بررسی قرار گیرد. تنها در چنین چارچوبی است که میتوان امید داشت جامعه افغانستان از چرخه تکرار خشونت رهایی یابد.
فاجعه افشار، بیش از آنکه یک حادثه تاریخی باشد، هشداری است درباره پیامدهای بیتوجهی به حقوق انسانها در زمان جنگ. این رویداد نشان میدهد که هیچ هدف سیاسی یا نظامی، نمیتواند توجیهکننده کشتار غیرنظامیان باشد و هیچ گروهی، صرف نظر از ادعاهایش، از مسوولیت اخلاقی و حقوقی در قبال اعمال نیروهایش معاف و مورد بخشش نیست. یادآوری و تحلیل این فاجعه، گامی ضروری برای جلوگیری از تکرار آن در آینده است؛ آیندهای که تنها با محکومیت صریح جنایت جنگی، حمایت از قربانیان و رد قاطع جنگ داخلی میتواند به سوی صلح پایدار حرکت کند.