چرا طالبان فرصت صلح داخلی را سوزاند؟
خبرگزاری دید: فرصت صلح داخلی زمانی سوخت که کابل تصور کرد میتوان با زور بر کشوری حکومت کرد که بقای آن همواره در گرو توازن و مشارکت بوده است.

تاریخ تحولات سیاسی در افغانستان همواره بر مدار توازن میان قدرت مرکزی و مشروعیت محلی چرخیده است. با بازگشت طالبان به قدرت در آگوست ۲۰۲۱، این تصور وجود داشت که شاید این گروه با درک تجربههای تلخ دهه نود و پیچیدگیهای جامعه کثیرالمله افغانستان، مسیر مصالحه ملی را برای تثبیت حاکمیت خود برگزیند. اما با گذشت زمان، اصرار بر انحصارگرایی مطلق و نادیده گرفتن واقعیتهای مدنی و سیاسی، نشان داد که طالبان فرصت طلایی صلح داخلی را فدای نگاه فاتحانه به قدرت کردهاند. این انسداد سیاسی، اکنون جغرافیای افغانستان، بهویژه مناطق استراتژیک شرقی را به بستری نفوذپذیر برای بازیهای پیچیده منطقهای تبدیل کرده است.
اصلیترین دلیلی که باعث سوختن فرصت صلح داخلی شد، ناتوانی در گذار از یک جنبش شبهنظامی به یک دولت فراگیر بود. طالبان به جای ایجاد یک چتر واحد سیاسی که در آن اقوام، مذاهب و جریانهای مختلف احساس تعلق کنند، ساختاری را بنا نهادند که در آن نهتنها نخبگان سیاسی، بلکه بخشهای بزرگی از جامعه مدنی، زنان و اقلیتها بهطور کامل حذف شدند.
وقتی راههای مشارکت سیاسی مسدود شود، بهطور طبیعی پتانسیلهای اعتراضی از ساحت مدنی به فضاهای امنیتی و زیرزمینی منتقل میشوند. اینجاست که خلأ مشروعیت داخلی، به بزرگترین تهدید برای بقای بلندمدت یک ساختار تبدیل میشود.
در این میان، وضعیت ولایات شرقی همچون کنر و نورستان، مطالعهای موردی از این پاشنه آشیل استراتژیک است. در سالهای اخیر، این مناطق بیش از آنکه کانون قیام یا شورش سازمانیافته باشند، به عنوان قربانیان اصلی تنشهای مرزی و بمبارانهای مداوم ارتش پاکستان شناخته شدهاند.
مردم این مناطق که در دهههای گذشته نقش پررنگی در ساختار نیروهای امنیتی و دفاعی کشور داشتند، اکنون در میان دو لبه گازانبر گرفتار شدهاند؛ از یک سو فشارهای امنیتی و حذفی کابل و از سوی دیگر تعرضات مرزی و بمبارانهای فرامرزی. این وضعیت، نوعی نارضایتی خاموش و انباشته ایجاد کرده که اگرچه هنوز به شکل یک قیام مسلحانه تجلی نیافته، اما این جغرافیا را در اسناد راهبردی بازیگران خارجی به عنوان یک نقطه نفوذ بازتعریف کرده است.
پاکستان که سالها با حملات موشکی و فشار مستقیم مرزی به دنبال تنبیه یا امتیازگیری از کابل بود، اکنون با درک عمیق از بنبست سیاسی طالبان، در حال تغییر فاز از جنگ آشکار به جنگ غیرمستقیم است. هدف اسلامآباد دیگر صرفاً بمباران مواضع برای عقب راندن تیتیپی یا فشار بر طالبان نیست؛ بلکه تمرکز بر بهرهبرداری از گسلهای نارضایتی در میان نخبگان محلی و فرماندهان سابق است که ریشه در این مناطق دارند.
سازمان اطلاعات ارتش پاکستان (ISI) با استفاده از تبحر تاریخی خود در جنگهای نیابتی، به جای تقابل سخت که هزینههای بینالمللی دارد، به دنبال ایجاد هستههای کوچک و غیرسازمانی از مخالفان است. آنها بهخوبی میدانند که شرق افغانستان به دلیل بافت کوهستانی و دسترسی به مرزهای آزاد، بهترین کریدور نفوذ برای تضعیف حاکمیت متمرکز کابل است.
اهمیت ژئوپلیتیک شرق زمانی دوچندان میشود که به بنبست مخالفان در شمال بنگریم. کشورهای آسیای مرکزی به دلیل منافع اقتصادی و پروژههای بزرگ ترانزیتی، فعلاً تمایلی به حمایت از جبهههای مقاومت ندارند و مرزهای خود را به روی فعالیتهای نظامی بستهاند.
در چنین شرایطی، جبهات مخالف برای باز کردن مسیر ارتباطی با شمال و شکستن محاصره جغرافیایی، نگاه خود را معطوف به کوههای نورستان و کنر کردهاند. این مناطق نه به دلیل وجود یک شورش فعلی، بلکه به عنوان تنها عقبه استراتژیک ممکن که خارج از نفوذ روسیه و چین قرار دارد، اهمیت یافتهاند.
در نهایت، طالبان با اتخاذ سیاست حذف و نادیده گرفتن حقوق بنیادین مردم، خود را در موقعیت آسیبپذیری قرار دادهاند که اکنون حتی متحدان پیشینشان نیز به فکر جایگزین یا تضعیف آنها افتادهاند. فرصت صلح داخلی زمانی سوخت که کابل تصور کرد میتوان با زور بر کشوری حکومت کرد که بقای آن همواره در گرو توازن و مشارکت بوده است.
امروز، اگرچه صدای تفنگ از کوههای شرق به گوش نمیرسد، اما سایه سنگین نفوذ و سازماندهی نیروهای گریز از مرکز، بیش از هر زمان دیگری احساس میشود. طالبان با سوزاندن فرصت مصالحه، عملاً جاده را برای بازیگران منطقهای چون ISI هموار کردند تا از نارضایتیهای محلی به عنوان اهرمی برای برهم زدن ساختار قدرت مطلقه در کابل استفاده کنند. اکنون، شرق افغانستان نه کانون یک جنگ عیان، بلکه میدان یک نفوذ استراتژیک است که میتواند موازنه قدرت را در کل کشور دگرگون سازد.
نویسنده: احسانالله صمیم – خبرگزاری دید