خبرگزاری دید: تاریخ اسلام و افغانستان، شخصیتهای بزرگی را در دامان خود پرورش داده است که نه تنها در عصر خویش منشأ تحول بودند، بلکه تا امروز الهامبخش بیداری، عزت و هویت اسلامی باقی ماندهاند. پیامبران الهی، صحابه، اولیای خدا، امامان هدایت، سید جمالالدین افغانی، مولانا جلالالدین بلخی، شهید علامه سید اسماعیل بلخی و دیگر مصلحان بزرگ، هر یک در میدان علم، اندیشه، جهاد، اصلاح و تمدنسازی نقشآفرین بودهاند. با این حال، در معرفی این بزرگان، غالباً مبارزات سیاسی، فعالیتهای اجتماعی، زندان، تبعید، خطابهها، اشعار، آثار علمی و نقش تاریخی آنان مورد توجه قرار میگیرد، اما حقیقتی که سرچشمه همه این آثار بوده است، کمتر مورد بررسی قرار میگیرد.

پرسش اساسی این است که چه نیرویی این شخصیتها را در برابر سختترین شکنجهها، زندانها، محرومیتها و فشارهای سیاسی استوار ساخت؟ چه حقیقتی به آنان قدرتی بخشید که نه زر آنان را خرید، نه زور آنان را شکست و نه زندان اراده آنان را درهم ریخت؟
پاسخ این پرسش را نه در نبوغ علمی، نه در استعداد سیاسی و نه در قدرت بیان آنان، بلکه باید در «پیوند الهی» جستوجو کرد؛ همان پیوندی که سرچشمه ایمان، معرفت، اخلاص، توکل، بصیرت، حیات طیبه، تابآوری و تمدنسازی است.
قرآن کریم نیز همین حقیقت را محور انسانسازی قرار داده است. با نگاهی به قرآن روشن میشود که بخش گستردهای از آیات آن درباره معرفت خدا، ایمان، تزکیه نفس، توکل، یقین، ذکر، اخلاص، تقوا و اصلاح قلب انسان است. بسیاری از پژوهشگران علوم قرآنی بر این باورند که بخش قابل توجهی از آیات قرآن به این موضوعات بنیادین اختصاص یافته است. با این همه، جای تأسف است که امروز همین بخش از معارف قرآن، در تحقیق، تدریس، سخنرانیها، منبرها، مراکز آموزشی و حتی در بسیاری از برنامههای اعتقادی و فرهنگی، نسبت به مباحث دیگر کمرنگتر مورد توجه قرار میگیرد. در حالی که قرآن، پیش از آنکه کتاب سیاست، اقتصاد یا اجتماع باشد، کتاب هدایت، انسانسازی، معرفتالله و تزکیه نفس است و همه اصلاحات اجتماعی را بر اصلاح رابطه انسان با خدا بنا میکند.
همین غفلت سبب شده است که در معرفی شخصیتهای بزرگ نیز بیش از آنکه از سلوک الهی، شبزندهداری، اخلاص، معرفت، بندگی، تزکیه و پیوند دائمی آنان با خدا سخن گفته شود، از آثار بیرونی و فعالیتهای اجتماعی آنان یاد شود. در نتیجه، نسل امروز با مبارزه آنان آشنا میشود، اما با راز مبارزه آنان آشنا نمیشود؛ با اندیشه آنان آشنا میشود، اما سرچشمه آن اندیشه را نمیشناسد؛ از زندان آنان میشنود، اما از نیرویی که زندان را برای آنان به مدرسه خودسازی تبدیل کرد، کمتر آگاهی مییابد.
شهید علامه سید اسماعیل بلخی نیز از همین حقیقت جدا نیست. اگر بخواهیم شخصیت او را تنها در قالب یک مبارز سیاسی، شاعر، خطیب یا اندیشمند معرفی کنیم، در حقیقت مهمترین بعد شخصیت او را نادیده گرفتهایم. آنچه او را به شخصیتی ماندگار تبدیل کرد، پیش از هر چیز، پیوند عمیق او با خداوند متعال بود. مبارزه او از ایمان جدا نبود، سیاست او از اخلاق جدا نبود، آزادیخواهی او از توحید فاصله نداشت و مقاومت او از توکل و معرفت الهی سرچشمه میگرفت.
قرآن کریم میفرماید: وَمَنْ يَعْتَصِمْ بِاللَّهِ فَقَدْ هُدِيَ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ .
اعتصام به خدا یعنی همه ابعاد وجود انسان، از اندیشه و اخلاق گرفته تا تصمیم، جهاد، مدیریت، علم و زندگی، رنگ الهی پیدا کند. همچنین خداوند میفرماید: وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ.
و نیز درباره اولیای خود میفرماید: أَلَا إِنَّ أَوْلِيَاءَ اللَّهِ لَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ﴾
شهید علامه بلخی تجسم عملی این آیات بود. سالهای طولانی زندان برای او پایان راه نبود، بلکه مدرسه معرفت، صبر، خودسازی و تعمیق پیوند با خدا بود. او امید خود را از شرایط زمان نمیگرفت، بلکه از خدا میگرفت؛ از همین رو، نه زندان او را شکست، نه تهدید او را ترساند و نه محرومیت او را از رسالتش بازداشت.
یکی از مهمترین عوامل کمرنگ شدن ظهور شخصیتهایی در تراز سید جمالالدین افغانی، مولانا جلالالدین بلخی و شهید علامه سید اسماعیل بلخی در روزگار ما، این است که در معرفی این بزرگان، بیش از آنکه به سرچشمه شخصیتساز آنان پرداخته شود، به آثار و دستاوردهای بیرونیشان توجه میشود. هر گروه آنان را بر اساس گرایشهای فکری و سیاسی خود تفسیر میکند، نه بر اساس حقیقت وجودی و شاکله الهی خود آنان. در حالی که اگر میخواهیم دوباره انسانهایی در این تراز تربیت شوند، باید نخست همان راهی را بپیماییم که آنان پیمودند؛ یعنی راه ایمان، معرفت، تزکیه نفس، اخلاص، عبودیت و پیوند الهی.
مولانا جلالالدین بلخی این حقیقت را با بیانی جاودانه چنین ترسیم میکند:
تا در طلب گوهر کانی، کانی
تا در هوس لقمه نانی، نانی
این نکته رمز اگر بدانی، دانی
هر چیز که در جستن آنی، آنی
این سخن، تنها یک بیت شعر نیست؛ بلکه یک نظریه عمیق در باب هویت انسان است. انسان، رنگ مقصد خود را میگیرد. اگر مقصد او خدا باشد، خدایی میشود؛ اگر مقصد او دنیا باشد، دنیایی میشود. شخصیت انسان، آیینه مطلوب اوست و آینده او، محصول پیوندی است که با معبود خویش برقرار میکند.
از همین رو، اگر امروز آرزو داریم افغانستان بار دیگر شاهد ظهور شخصیتهایی در تراز سید جمالالدین، مولانا و شهید علامه بلخی باشد، نباید تنها از آثار آنان سخن بگوییم، بلکه باید سرچشمه شخصیت آنان را احیا کنیم. باید معرفتالله را به متن آموزش دینی بازگردانیم، تزکیه نفس را به محور تربیت اسلامی تبدیل کنیم، ایمان و اخلاص را اساس فعالیتهای فرهنگی و اجتماعی قرار دهیم و پیوند با خدا را زیربنای همه حرکتهای فردی و جمعی بسازیم. تا زمانی که این اصل احیا نشود، مبارزهها بیشتر احساسی خواهد بود تا مکتبی، حرکتها بیشتر واکنشی خواهند بود تا تمدنی، و هویت اسلامی در معرض فروکاستن به هویتهای قومی، تباری، زبانی و جناحی قرار خواهد گرفت.
پیوند الهی، تنها راز موفقیت شهید علامه سید اسماعیل بلخی نیست؛ بلکه راز موفقیت همه پیامبران، اولیای الهی، مصلحان و تمدنسازان تاریخ اسلام است. هر تمدن ماندگار، پیش از آنکه محصول قدرت سیاسی، اقتصادی یا نظامی باشد، ثمره انسانهایی است که دلهایشان با خدا زنده شده، شخصیتشان در مکتب معرفت و بندگی ساخته شده و همه هستی خود را در مسیر رضای الهی قرار دادهاند.
بنابراین، بزرگترین رسالت مراکز علمی، حوزههای دینی، دانشگاهها، منابر، رسانهها و نهادهای فرهنگی آن است که در کنار معرفی آثار و مبارزات بزرگان، بعد الهی، معرفتی و تربیتی آنان را نیز احیا کنند؛ زیرا اگر این حلقه گمشده دوباره به فرهنگ اسلامی بازگردد، اندیشههای ناب خواهد رویید، انگیزههای الهی شکوفا خواهد شد، بیداری حقیقی شکل خواهد گرفت، رهبران مکتبی پرورش خواهند یافت و امت اسلامی بار دیگر خواهد توانست شخصیتهایی در تراز سید جمالالدین افغانی، مولانا جلالالدین بلخی و شهید علامه سید اسماعیل بلخی و…را به جامعه بشری تقدیم کند.
نویسنده: عبدالرؤوف توانا