آیا کابل میتواند دوام بیاورد؟
خبرگزاری دید: ظاهر فریبنده حکومت یکپارچه و بهظاهر شکستناپذیر طالبان، بهسرعت جای خود را به نشانههای عمیق فرسایش ساختاری داده است؛ موضوعی که نشان میدهد سرکوب اقتدارگرایانه جامعه را نباید با پایداری نهادهای حکومتی یا توانایی دولت در اداره کشور یکسان دانست.

نزدیک به پنج سال پس از سقوط کابل، حکومت طالبان به بنبست راهبردی رسیده و بر لبه درگیری داخلی چندجانبه و محلی میان جناحهای مختلف قرار گرفته است. این بیثباتی تنها نتیجه انزوای دیپلماتیک یا تحریمهای بینالمللی نیست، بلکه بیش از هر چیز از اقتصاد ناپایدار قدرت در داخل، روابط پرتنش با همسایگان منطقهای و ظهور جنبشهای مقاومت غیرمتمرکز و غیردولتی سرچشمه میگیرد.
شکافهای داخلی
در داخل افغانستان، حکومت طالبان بهتدریج در امتداد خطوط جناحی دچار شکاف شده است. تصور وجود یک فرماندهی واحد، جای خود را به رقابت شدید و حاصلجمع صفر میان دو مرکز قدرت داده است.
در یک سو، جناح تندرو #قندهار قرار دارد؛ حلقهای از روحانیان فوقمحافظهکار به رهبری #هبتاللهآخندزاده که مستقیم با جناح نظامی و اجرایی کابل، به رهبری چهرههایی مانند #سراجالدینحقانی، در تضاد قرار دارد؛ جناحی که مسوول اداره روزمره حکومت است.
اصرار رهبران قندهار بر تبعیت مطلق ایدیولوژیک و تمرکز کامل منابع مالی، موجب نارضایتی عمیق فرماندهان میدانی شده است؛ همان فرماندهانی که نقش اصلی را در پیروزی طالبان در جنگ ایفا کردند. این سیاست، توان اداری حکومت را تضعیف و فلج کرده و اقتصاد کشور را به وضعیتی رسانده که بقای آن بیشتر بر تجارت غیرقانونی و کمکهای بشردوستانه نامنظم استوار است.
این فشارهای داخلی، همزمان با شکلگیری اپوزیسیون سیاسی منسجمتر تشدید شده است؛ جریانی که ادعای طالبان مبنی بر کنترل کامل کشور و برخورداری از مشروعیت مردمی را به چالش میکشد.
احمد مسعود، رهبر «جبهه مقاومت ملی افغانستان»، روایت طالبان را مبنی بر پراکندگی و گسست نیروهای مخالف رد کرده و تاکید میکند که راهحل اساسی بحران افغانستان، بازگرداندن حق تصمیمگیری سیاسی به خود مردم افغانستان است.
به باور او، وحدت ملی واقعی را نمیتوان بر پایه سکوت، ترس یا یکسانسازی اجباری که طالبان تحمیل کردهاند، بنا کرد؛ بلکه ایجاد نظام سیاسی پایدار، مستلزم عدالت، احترام متقابل و پذیرش نهادی تنوع قومی و فرهنگی افغانستان است.
از همین رو، ساختار امنیتی طالبان اکنون با دو سطح متفاوت از مخالفان روبهرو است که هر یک راهبردهای کاملاً متفاوتی را دنبال میکنند.
در حالی که جبهه مقاومت ملی به رهبری احمد مسعود، شاخه رسمی و سازمانیافته مقاومت به شمار میرود و با تکیه بر میراث سیاسی نیروهای پیشین، حضور نظامی متعارفی در درههای پنجشیر، تخار و بدخشان دارد، گروههایی مانند «پاسبانان وطن» و «سپاهیان میهن» بهصورت شبکههای غیرمتمرکز و مردمی فعالیت میکنند.
این وضعیت طالبان را ناگزیر ساخته است که همزمان از جبهههای شمال در برابر جبهه مقاومت ملی دفاع کند و با عملیات خرابکارانه و جنگ نامتقارن شبکههای غیرمتمرکز نیز مقابله نماید؛ امری که فشار سنگینی بر توان امنیتی این گروه وارد کرده است.
اشتباه در سیاست خارجی
در سطح منطقه نیز ناکامی سیاست خارجی طالبان در فروپاشی روابط این گروه با پاکستان آشکار شده و ضعفهای داخلی آن را بیش از پیش نمایان ساخته است.
اسلامآباد دههها یکی از مهمترین مسیرهای جیوپولیتیکی افغانستان بود، اما طالبان پس از بازگشت به قدرت، همبستگی ایدیولوژیک با شبکههای فراملی شبهنظامی را بر ضرورتهای روابط میان دولتها ترجیح داد.
به گفته نویسنده، طالبان با فراهم کردن پناهگاه عملیاتی، حمایت لوجستیکی و دسترسی اطلاعاتی برای گروه «تحریک طالبان پاکستان» (TTP)، زمینه انجام حملات مرگبار فرامرزی این گروه، از جمله در منطقه چترال و حملات مداوم در خیبرپختونخوا و بلوچستان را فراهم کرده است.
اسلامآباد نیز با این جمعبندی که طالبان قادر یا مایل به اجرای تعهدات ضدتروریزم خود نیست، سیاست صبر راهبردی را کنار گذاشته و به سمت بازدارندگی نظامی و اقدامات مستقیم حرکت کرده است.
در پی تشدید حملات فرامرزی، پاکستان عملیات نظامی از جمله «غضب للحق» را آغاز کرد.
در مقابل، مقامهای طالبان با رد مشروعیت خط مرزی دیورند و برچیدن بخشهایی از حصار مرزی، احساسات ملیگرایانه را به ابزاری سیاسی تبدیل کردند.
این اختلافات به درگیریهای مکرر زمینی در گذرگاههای مهمی مانند تورخم انجامیده و تجارت منطقهای را مختل کرده است. همزمان طالبان روابط دیپلماتیک و راهبردی خود با هند را نیز گسترش دادهاند؛ موضوعی که نگرانی پاکستان درباره شکلگیری دوباره تهدید امنیتی در دو جبهه را افزایش داده است.
رویکرد عملگرایانه روسیه
طالبان که برای کاهش آسیبپذیریهای داخلی خود به دنبال کسب مشروعیت خارجی هستند، روابط دیپلماتیک با مسکو را نشانهای از پذیرش بینالمللی خود معرفی میکنند.
اقدام روسیه در حذف نام طالبان از فهرست سازمانهای تروریستی ممنوعه و امضای توافق همکاری فنی ـ نظامی، از سوی طالبان بهعنوان موفقیت بزرگ دیپلماتیک مطرح شده است.
با این حال، رویکرد مسکو بیش از آنکه بر اعتماد سیاسی استوار باشد، بر ملاحظات عملگرایانه و واقعگرایی سیاسی استوار است. روسیه طالبان را بیشتر بهعنوان سدی در برابر گسترش فعالیتهای شاخه خراسان گروه داعش (داعش خراسان) میبیند.
در داخل کرملین، همکاری عملی با طالبان همزمان با تردیدهای عمیق درباره توانایی و اهداف بلندمدت این گروه ادامه دارد.
آندری سرنکو، رئیس مرکز مطالعات افغانستان معاصر روسیه، نسبت به آسیبپذیریهای داخلی حکومت طالبان و ظهور جریانهای جدید مقاومت هشدار داده و معتقد است این روند میتواند امنیت افغانستان و در نهایت ثبات منطقه را بیش از پیش پیچیده کند.
همچنین ادامه ارتباط طالبان با گروههای تندرو منطقهای، از جمله تحریک طالبان پاکستان که روسیه نیز آن را سازمان تروریستی میداند، محاسبات راهبردی مسکو را با ابهام روبهرو کرده است.
این همان تناقض اصلی سیاست روسیه در قبال افغانستان است: مسکو برای مهار داعش خراسان و پیشبرد اهداف گستردهتر خود در اوراسیا، به وجود یک حکومت نسبتاً باثبات در کابل نیاز دارد، اما دوام همین حکومت به دلیل اختلافات داخلی، گسترش مقاومت، فعالیت شبکههای تروریستی غیرمتمرکز و وخامت روابط با پاکستان، بیش از پیش زیر سوال رفته است.
جمعبندی
در نهایت، حکومت طالبان خود را میان سه فشار همزمان گرفتار میبیند: همسایهای ناراضی و پرتنش در شرق، مقاومت رو به گسترش در داخل، و شرکای محتاط در شمال.
از این رو، ثبات کنونی افغانستان ممکن است بسیار شکنندهتر از آن چیزی باشد که کنترل ظاهری طالبان بر قلمرو کشور نشان میدهد.
اگر طالبان از سختگیری ایدیولوژیک فاصله نگیرند و تناقضهای سیاسی، امنیتی و منطقهای انباشتهشده در زیرساخت حکومت خود را برطرف نسازند، افغانستان بار دیگر در معرض خطر فروغلتیدن به سوی حاکمیت تکهتکه و دور تازهای از درگیری و بیثباتی قرار خواهد گرفت.
مترجم: سیدطاهر مجاب – خبرگزاری دید
نویسنده: گلی عایشه بهاتی
منبع: داون – Dawn