اسلایدشوافغانستانتحلیلتحلیل و ترجمهسیاست

کمونیست‌ها در افغانستان؛ وفادار به لنین، بی‌وفا به وطن

خبرگزاری دید: با گسترش جنگ، سرکوب‌های گسترده، زندان‌ها، قتل‌عام‌ها و فضای اختناق، حافظه جمعی ملت افغانستان را مجروح ساخت. در چنین فضایی، این برداشت تقویت شد که مشکل تنها در «اشغال» خلاصه نمی‌شود، بلکه در «همراهی با اشغال» نیز ریشه دارد.

کمونیست‌ها در افغانستان؛ وفادار به لنین، بی‌وفا به وطن

تفاوت میان جریان‌های وابسته به کرملین و کاخ سفید تفاوتی اساسی نیست؛ هردو از منطق وابستگی و بیگانه‌پرستی پیروی می‌کنند. کسانی که «قبله توحیدی» را رها کرده و برای خود «قبله‌های جدید» ساخته‌اند، دو روی یک سکه‌اند؛ زیرا هردو، اسلام و استقلال را کنار گذاشته و منافع بیگانه را بر مصالح ملت ترجیح داده‌اند.

۲۶ دلو ۱۳۶۷ تنها یک تاریخ در تقویم سیاسی افغانستان نیست؛ نماد پایان مرحله‌ای از یک تراژدی ملی است. در این روز، ارتش سرخ اتحاد جماهیر شوروی پس از سال‌ها جنگ خونین، خاک افغانستان را ترک کرد؛ جنگی که با کودتا، سرکوب، اشغال، مهاجرت میلیونی و ویرانی زیرساخت‌های مادی و معنوی کشور همراه بود. خروج نیروهای شوروی اگرچه پایان اشغال نظامی بود، اما پرسش بنیادین همچنان باقی ماند: این فاجعه چگونه آغاز شد و چه عواملی زمینه‌ساز آن گردید؟

برای پاسخ به این پرسش، باید فراتر از سطح ظاهری تجاوز خارجی نگریست. اشغال افغانستان تنها نتیجه تصمیم یک قدرت بیرونی نبود، بلکه در بستر شرایطی شکل گرفت که بخشی از آن در داخل کشور فراهم شد. جریان کمونیستی افغانستان (خلق و پرچم) با شعار عدالت اجتماعی، توسعه و اصلاحات سیاسی وارد صحنه شد، اما در عمل کشور را به مدار وابستگی ایدئولوژیک و سیاسی به شوروی کشاند. این وابستگی، استقلال سیاسی را تضعیف کرد و به تدریج راه را برای حضور مستقیم نظامی ارتش سرخ هموار ساخت. بدین ترتیب، آنچه با ادعای اصلاح آغاز شد، به جنگی انجامید که بیش از یک میلیون شهید، میلیون‌ها معلول و آواره و نسلی زخمی از خود بر جای گذاشت.

با گسترش جنگ، سرکوب‌های گسترده، زندان‌ها، قتل‌عام‌ها و فضای اختناق، حافظه جمعی ملت افغانستان را مجروح ساخت. در چنین فضایی، این برداشت تقویت شد که مشکل تنها در «اشغال» خلاصه نمی‌شود، بلکه در «همراهی با اشغال» نیز ریشه دارد. از همین‌جا مفهوم وابستگی و خیانت ملی وارد گفتمان سیاسی شد؛ این ایده که اولویت‌دادن به یک ایدئولوژی بیرونی بر منافع ملی، شکلی از عدول از وطن‌دوستی است.

اما تاریخ تنها با یک سوی ماجرا کامل نمی‌شود. در برابر اشغال، مقاومت مردمی شکل گرفت؛ مقاومتی که بعدها «جهاد افغانستان» نام گرفت. برخی در سال‌های بعد کوشیده‌اند این مقاومت را صرفاً «جنگ نیابتی شرق و غرب» بنامند. با این حال، واقعیت تاریخی نشان می‌دهد که اعتراض و مقابله با حکومت وابسته و حضور نظامی خارجی، پیش از حمایت‌های بیرونی و بر اساس فتوای علما و انگیزه‌های دینی و ملی آغاز شد.

در آغاز جهاد، حتی رهبران تنظیم‌های جهادی نیز با حمایت مردم افغانستان از داخل کشور به میدان آمده بودند. مردم با امکانات اندک و با انگیزه دفاع از دین، سرزمین و کرامت انسانی ایستادند. حمایت‌های خارجی در مراحل بعدی وارد شد، اما اصل حرکت ریشه در اراده و ایمان داخلی داشت. بنابراین، تقلیل جهاد به یک بازی ژئوپولیتیک، نادیده‌گرفتن بُعد مردمی و اعتقادی این مقاومت است.

در این میان، مفهوم «خیانت ملی» اهمیت ویژه‌ای می‌یابد. جمله‌ای منسوب به آدولف هیتلر نقل می‌شود که پست‌ترین انسان‌ها کسانی‌اند که در تصرف کشورشان با بیگانه همکاری می‌کنند؛ زیرا وطن همچون مادر است. صرف ‌نظر از شخصیت تاریخی گوینده، این مضمون بر یک اصل اخلاقی تکیه دارد: همکاری با متجاوز، نوعی فروپاشی وفاداری ملی است. این اصل در تجربه افغانستان نیز بازتاب یافت؛ جایی که وابستگی ایدئولوژیک به بیرون، سرنوشت یک ملت را در معرض خطر قرار داد.

همین منطق در گزاره‌ای دیگر نیز دیده می‌شود: «آن که آزادی را فدای امنیت می‌کند، نه لیاقت آزادی دارد و نه امنیت را خواهد داشت.» تجربه افغانستان نشان داد امنیتی که بر پایه تکیه بر اشغال و قدرت خارجی بنا شود، امنیتی شکننده است. در کوتاه‌مدت ممکن است ثباتی ظاهری ایجاد شود، اما در بلندمدت، هم آزادی و هم امنیت را تهدید می‌کند. وابستگی، تصمیم‌گیری ملی را تضعیف می‌کند و کشور را به میدان رقابت منافع دیگران تبدیل می‌سازد.

در ادبیات انتقادی این رویکرد، برای کسانی که منافع ملی و ارزش‌های مادی و معنوی کشور را در برابر امتیاز یا قدرت سیاسی معاوضه و معامله می‌کنند، از تعبیر «میهن‌فروشی» استفاده شده است. مقصود از این تعبیر، بیان شدت انحراف اخلاقی و سیاسی چنین رفتارهایی است. در این نگاه، فردی که صرفاً درباره سرنوشت شخصی خویش تصمیم می‌گیرد، مسئول همان انتخاب است، اما کسی که با تصمیم یا همکاری خود، کشور و مردم را در معرض سلطه بیگانه قرار می‌دهد، مسئول سرنوشت یک ملت می‌شود. با این همه، این دیدگاه راه بازگشت را مسدود نمی‌داند؛ بازنگری، توبه و جبران می‌تواند پلی برای بازگشت به دامان مردم و وطن باشد.

اگر این تجربه را در گستره تاریخ افغانستان بنگریم، الگوی مشابهی را می‌بینیم. حمایت بریتانیا از شاه شجاع نمونه‌ای از اتکای یک حاکم به قدرت خارجی بود که در نهایت به بی‌ثباتی و سقوط انجامید. در دوره معاصر نیز رفتار ایالات متحده آمریکا با متحدان خود در افغانستان نشان داد که قدرت‌های بزرگ، منافع خویش را بر تعهدات سیاسی مقدم می‌دارند. شوروی نیز پس از خروج، نیروهای وابسته به خود را در وضعیت دشوار رها کرد. این نمونه‌ها، با وجود تفاوت‌های تاریخی و سیاسی، حامل یک پیام مشترک‌اند: وابستگی به بیگانه تضمین بقا نیست.

از دل این روند تاریخی، چند اصل به‌صورت طبیعی استخراج می‌شود. نخست آن که هویت ملی و دینی، ستون فقرات استقلال است و بدون آن، جامعه در برابر نفوذ بیرونی آسیب‌پذیر می‌شود. دوم آنکه هیچ ملتی بدون اتکا به اراده، همبستگی و مقاومت داخلی نمی‌تواند عزت خود را حفظ کند. سوم آنکه رهبران سیاسی باید مردم را سرمایه اصلی بدانند، نه ابزار چانه‌زنی در بازی قدرت‌های جهانی. و چهارم آنکه تحریف تاریخ و کم‌رنگ‌سازی رنج قربانیان، زمینه‌ساز تکرار اشتباهات گذشته است.

بدین ترتیب، اشغال افغانستان و مقاومت در برابر آن تنها یک فصل تاریخی نیست، بلکه تجربه‌ای هویت‌ساز است. اگر وابستگی و ایدئولوژی وارداتی زمینه اشغال را فراهم ساخت، ایمان و مقاومت مردمی زمینه خروج را مهیا کرد. این تقابل میان وابستگی و استقلال، میان خیانت و فداکاری، جوهره اصلی این مقطع تاریخی است.

در نهایت، حفظ استقلال تنها به معنای مقابله با دشمن خارجی نیست؛ بلکه مستلزم هوشیاری در برابر هرگونه وابستگی فکری، سیاسی و اقتصادی است که تصمیم‌گیری ملی را از درون تضعیف می‌کند. خودباوری، وحدت اجتماعی، پایبندی به ارزش‌های اسلامی و ملی و اعتماد به ظرفیت‌های داخلی، پیش‌شرط‌های اساسی بقا و پیشرفت‌اند.

در اسلام، تجاوز و اشغال، فارغ از نام و نشان قدرت‌ها، محکوم است. بنابراین، اتحاد جماهیر شوروی سابق و ایالات متحده آمریکا در اصل موضوع، یکسان‌اند؛ هر دو در برابر ملت‌ها و سرزمین‌های مسلمان، دست تجاوز و سلطه دراز کرده‌اند. پس تفاوت میان جریان‌های وابسته به کاخ سفید و کرملین، تفاوت ماهوی نیست؛ بلکه هر دو از یک منطق بیگانه‌پرستی و وابستگی پیروی می‌کنند. کسانی که «قبله توحیدی» را رها کردند و برای خود «قبله‌های جدید» تعریف کردند، در حقیقت دو روی یک سکه‌اند؛ زیرا هر دو، مسیر اسلام و استقلال را ترک کرده و منافع بیگانه را بر مصالح ملت ترجیح داده‌اند.

پیام این بازخوانی تاریخی روشن است: ملت‌ها زمانی پایدار می‌مانند که بر ایمان جمعی، اراده مشترک و توان داخلی تکیه کنند. هرگاه این ستون‌ها سست شود و چشم امید به بیرون دوخته شود، راه برای تحقیر و شکست هموار می‌گردد. تاریخ افغانستان گواه آن است که خیانت داخلی می‌تواند دروازه اشغال را بگشاید، اما مقاومت آگاهانه و وحدت ملی نیز می‌تواند آن را ببندد. حفظ این آگاهی تاریخی، مسئولیتی است مشترک برای همه نسل‌ها تا دیگر هیچ قدرتی نتواند بر سرنوشت این سرزمین مسلط شود.

آنانی که دیروز مسلحانه در برابر جریان‌های جهادی و اسلامی می‌جنگیدند، امروز نیز در جبهه جنگ ترکیبی و شناختی حضور دارند؛ اگر سلاح را از دست‌شان بگیریم، با سازمان‌دهی پیچیده‌تر و پوشش جدید، همچنان باطل خود را ادامه می‌دهند. جریان‌های ضداسلامی، از کمونیست‌های قدیم تا لیبرال‌های غرب‌گرا، در دوران اشغال با حمایت امریکا پیوندی عمیق و پایدار برقرار کردند و این اتحاد، همچنان باقی است.

متأسفانه جریان‌های اسلامی، حتی در ادعاهای مشترک اسلامی خود نیز از وحدتی که جریان‌های چپ در چند دهه گذشته به آن دست یافته‌اند، برخوردار نیستند. جریان‌های چپ پس از شکست ارتش سرخ، با حمایت قدرت‌های استکباری، موفق شدند احزاب جهادی را به احزاب قومی و خانوادگی تنزل دهند، افغانستان متحد و یکپارچه را به واگرایی قومی و بخش‌هایی از جامعه را به فساد و تباهی بکشند و تعدادی از «مجاهدنماها» را در شهوت ثروت غرق کنند. اکنون زمان آن است که خانواده‌های شهدا، که خود بهترین الگوی فداکاری و پایبندی به ارزش‌های اسلامی‌اند، مسئولانه در حفظ انسجام و وحدت جامعه پیش‌قدم شوند؛ زیرا جریان‌های باطل با باطل خود متحدند، اما جریان‌های اسلامی با وجود ادعاهای مشترک توحیدی، هنوز وحدت کامل و واقعی را نیافته‌اند و این خلأ، بزرگ‌ترین فرصت برای دشمنان اسلام و استقلال است.

نویسنده: عبدالرؤوف توانا- خبرگزاری دید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا