آزادی بیاناجتماعاسلایدشوافغانستانتحلیلتحلیل و ترجمهحقوق بشرسیاست

چگونه انحصارگرایی طالبان، پتانسیل‌های خفته‌ی تجزیه‌طلبی را فعال کرده است؟

خبرگزاری دید: افغانستان پسا ۱۴۰۰، بار دیگر در گیرودار بازتعریف هویت‌ملی و بقای موزاییک قومی خود قرار گرفته است. با تسلط دوباره طالبان، انتظار می‌رفت این گروه برای کسب مشروعیت داخلی، دست‌کم فرمولی صوری برای مشارکت همگانی ارائه دهد. اما کارنامه چهار ساله این جریان نشان داد که استراتژی کلان کابل بر پایه انحصار مطلق قدرت، حذف سیستماتیک تکثر قومی و ادغام‌زدایی سیاسی بنا شده است. پیامد طبیعی و ناگزیر این انسداد، فعال شدن گسل‌های خفته‌ای است که اکنون خود را در قالب ادبیات بی‌سابقه تجزیه‌طلبی و تشکیل جغرافیاهای مستقل هویتی مانند ترکستان جنوبی یا جمهوری هزارستان نشان می‌دهد.

چگونه انحصارگرایی طالبان، پتانسیل‌های خفته‌ی تجزیه‌طلبی را فعال کرده است؟

نخستین عامل در شکل‌گیری این وضعیت، مرگ ایده‌ «اصلاح از درون» است. پیش از این، جریان‌های سیاسی غیرپشتون عمدتاً حول سه محور مانور می‌دادند: مشارکت عادلانه در حکومت مرکزی، تمرکززدایی اداری و در نهایت، گذار به سیستم فدرالی. فدرالیسم تا پیش از این، رادیکال‌ترین طرح برای حل بحران قومیت‌ها در افغانستان محسوب می‌شد. اما انحصارگرایی افراطی طالبان و ردّ مطلق هرگونه فرمول مشارکتی، عملاً به نخبگان و توده‌ها ثابت کرد که چانه‌زنی سیاسی در کابل به بن‌بست رسیده است.
وقتی فضایی برای نقد یا مشارکت باقی نماند، پتانسیل‌های اعتراضی جامعه به سمت رادیکال‌ترین گزینه ممکن یعنی «انفصال و استقلال ارضی» متمایل می‌شود. اظهارات اخیر چهره‌های ارشد حزب جنبش ملی، نشانه‌ای آشکار از این است که اپوزیسیون دیگر به دنبال سهمی از قدرت در کابل نیست، بلکه به دنبال مرزبندی‌های جدید است.

عامل دوم، هویت‌زدایی و بازگشت به مرزهای زبانی و خونی است. طالبان با اتکا به یک قرائت خاص ایدئولوژیک، تلاشی گسترده را برای یکدست‌سازی فرهنگی آغاز کرده‌اند. حاشیه‌نشین کردن زبان‌های بومی (مانند ازبکی) در ادارات شمال، برخورد حذفی با مذهب تشیع و تغییرات گسترده در بافت مدیریتی ولایات غیرپشتون، احساس «اشغال‌شدگی» را در میان این اقوام تشدید کرده است.
در چنین اتمسفری، اقوام غیرپشتون احساس می‌کنند که نه تنها در حاکمیت سهمی ندارند، بلکه موجودیت هویتی‌شان نیز در معرض تهدید است. این تهدید وجودی، پتانسیل‌های خفته‌ی قوم‌گرایی را از یک مطالبه فرهنگی به یک ضرورت برای بقا تبدیل کرده است. عبور از کلان‌روایت «خراسان‌خواهی» (که هنوز به یک افغانستان واحد معتقد بود) و رسیدن به رویای «ترکستان مستقل»، جلوه بارز این مدعاست.

در نهایت، نباید از استراتژی جدید رهبران سنتی برای بازآفرینی نقش خود غافل شد. این رهبران که در جریان سقوط کابل مشروعیت و پایگاه‌های عینی خود را از دست دادند، اکنون در بستر سرخوردگی عمیق جامعه، به دنبال بازسازی بدنه اجتماعی خود هستند. آن‌ها به خوبی درک کرده‌اند که شعارهای قدیمی دیگر خریدار ندارد. جامعه تحت سرکوب افغانستان، نیازمند یک افق‌گشایی جدید است. رهبران قومی با تکیه بر موج نارضایتی عمیق مردم از انحصارطلبی طالبان، کارت تندروانه «حق تعیین سرنوشت» را بازی می‌کنند تا هم توده‌ها را تهییج کنند و هم سیگنال‌هایی را به کشورهای همسایه بفرستند.

در نتیجه، انحصارگرایی طالبان، کاتالیزور اصلی فروپاشی مفهوم «ملت-دولت» در افغانستان شده است. این گروه با بستن تمام منافذ تنفس سیاسی، جاده را برای تئوریزه‌شدن تجزیه هموار کرده است. اگرچه این رویکرد رادیکال واکنش مستقیمی به تمامیت‌خواهی کابل است، اما حرکت به این سمت، زنگ خطری جدی برای آینده منطقه است؛ مسیری که می‌تواند افغانستان را به جای ثبات، به سمتی سوق دهد که به چرخه‌ای طولانی، خونین و ویرانگر از جنگ‌های مرزی و قومی میان جزایر جدید قدرت منجر شود.

نویسنده: سید باقر واعظی – خبرگزاری دید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا